X
تبلیغات
ناگفتنی ها
 
چشم می دوزی
به انتهای خط سیاهی که در برابرت گسترده 
درست جایی که آسمان جاده آغاز می شود انگار ،
تصویر     معصوم    دخترکی است 
که گیسوانش را باد با خود می برد 
وتو سکوتت را 
با باد به " امیدش "می دمی 
کاش سکوت، همواره معنای رضایت داشت 
|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392  |
 مهمانی خانه ی آقای اکبری
صدای پدر خسته بود ،مثل همه این روزهای آخر ،خجالت کشیدم بگم بابا لطفا"یه خورده بلندتر صحبت کن ،سعی کردم نشون بدم که متوجه حرفاش هستم ،تا اینجا متوجه شده بودم که ساعت 5 تو میدون ولیعصر باشم ،قراره بود بریم خونه آقای اکبری ...بابا ،مثل همیشه بی خدا حافظی گوشی رو گذاشت
تصویرش هنوز جلو چشمم بود از مرگ برادرم دوماه بیشتر نگذشته بود ،ودوهفته قبل چهلم فقیرانه ای برایش گرفته بودیم ،تو یه کوچه باریک وسط شهر ،وتویه خونه اجاره ای کلنگی با اتاقهایی کوچیک که آدم از تنگ بودنشون تعجب می کرد ،یادمه اجازه گرفتیم ودیوار آشپزخونه رو پایین آوردیم ،مامان همش گلایه می کرد ،حق هم داشت ،دالانی که جای آشپزخونه به ما معرفی شده بود ته ساختمون بود ،اونقدر باریک که یخچالمون رو توی هال گذاشته بودیم ،مامان بابت این موضوع خیلی خجالت می کشید ،حداقل بعد از کوبیدن دیوار ،یه حالت اپن گرفته بود که زیاد با ریخت وقیافه قدیمی ساختمون جوردرنمیومد ولی باز بهتر بود .هال ودهلیز خونه اونقدر کوچیک بود که از دوطرف فرشهای اتاق رو تا نیم متر تا زده بودیم .
دخترها وعروس های خانواده توی حیاطی که حالا دیگر بخشی از زیستگاهمون حساب می شد ،مشغول شستن دیگ آلومنیومی بزرگی بودن که ناهار مهمونها توش پخته شده بود .ومامان داشت حیاط رو جارو می کرد بیرون چارچوب در هیکل بزرگ یداله شرخر با دو مامور پیدا شد ،مامان گوشه چارقدش رو به دندون گرفت وبعد از حرفای خشنی که بین شون رد وبدل شد ،مامان مثل همیشه فاتح شد وبا اشاره دست اونها رو به ابتدای کوچه برگردوند ،من وبابا از اتاق به اصطلاح پذیرایی نگاه می کردیم ،مامان دررو که بست روبه سمت خونه کرد وهیکلش رو به دیوار چسبوند وگوشه روسریش رو به هردو چشمش فشرد وشونه هاش بی اختیار لرزید ،مثل موقع هایی که سرخاک برادرم می نشست وگریه می کرد 
بابا م بی هیچ تغییری تو چهره اش ،همونطوری که از پشت پرده حیاط رو نگاه می کرد به من گفت 
- من باید از این شهر برم ،منو با خودت ببر ، یه مدت پیش تو می مونم تا ببینم بعدش چی میشه 

اتحادیه چک های همه اعضایی که بدهکار بودن رو برگشت زده بود ،و برای وصولش دست به دامن یداله شرخر شده بود ،می گفتن 30 نفر از اعضا رو بازداشت کردن ، وهرروز ادامه داره این ماجرا .
بابا زیاد پیش من نموند ،بعد از دیدن دو سه دوستی که در ارومیه داشت ،راهی تهران شد .به من چیزی نگفت ،اما من میدونستم که تقاضای کارکرده بود و بیشتر با این عنوان که کار درخور شان وشخصیت شما نداریم ،اگه کاردیگه ای از دستمون بربیاد ...مواجه شده بود و باز نمیدونم از کجا اینقدر مطمعنم که گفته بود ،نه مرسی ،همین که بیکار نباشم و حوصله ام سر نره ...ازشون خداحافظی کرده بود 
صدای بابای آدم که خسته باشه ونا امید ،آدم رومی شکنه وبعد از دو هفته ای که اومده بود تهران ،باز همون صدای خسته وناامید رو داشت 
از هفته قبل تو یه شرکت تامین نیروی انسانی کار می کرد ،یکی از دوستای قدیمش این کاررو براش درست کرده بود ، یه کار آبرومند که همه اش پشت میز نشینی بود وپر کردن ساعت کاری ودریافت حداقل حقوق کارگری برای مردی که قهرمان فرزندانش بود ،وروزی رئیس اداره ای بود ورجاله ای در شهر 
رفتن به مهمانی آقای اکبری در شرایط آن روزهای ما اتفاقی را آبستن بود که تا به امروز ذهن من رو به خودش مشغول کرده....ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه بیستم خرداد 1392  |
 مختصری در باب نویسندگی
یک نویسنده لاجرم باید نقال خوبی باشد ،حتی باید یک بداهه گوی هم باشد ،جملات باید بی آنکه اوبخواهد ،یا تعمدی داشته باشد ،یکباره برزبانش جاری شود ،یعنی قبلا" در ذهنش ایجادشده وسپس برزبانش ویا برروی کاغذ جاری شود 
حس دلتنگی بیشتر می تواند یک چاشنی باشد ،که اورا وادار به نقل خاطره ای می کند ،آنگاه نویسنده ،چون نویسنده است معجون خیال پردازیش را هم برآن می افزاید ،چه بسیار در این راه افشاگری هم اتفاق می افتد ونویسنده خواسته یا ناخواسته والبته باصداقت راز شخصی خود ودیگران را هم افشا می کند به نوعی در هر داستانی یک خود زنی اینچنینی باید اتفاق بیفتد ودست آخر به آفرینشی می انجامد که با بکارگیری سایر تکنیک های نوشتاری وداستان نویسی به خلق یک اثر می انجامد .
یک نویسنده هیچ وقت نمی تواند چیزی یا اتفاقی یا که لمس نکرده یا آن را زندگی نکرده وجانش با آتش آن گداخته نشده را بنویسد ،نوشتن با تنها عامل خیال پردازی ،مثل راه رفتن با یک پا خواهد بود وانتظار برخاستن داستانی خوب از یکی از عامل های خیال پردازی وواقعیت ،بمانند آن است که از یک فرد مجرد انتظار آوردن بچه را داشته باشیم که باز هم در بهترین حالت ،زنازاده ای بیش نخواهد بود 
ودرست به همین حالت است اگر بگوییم نویسنده حتما" باید همه چیز را تجربه وآنگاه به رشته تحریر بیاورد 
من تا داستانی را می نویسم وبرای نزدیکانم می خوانم ،همواره دنبال رد پایی از آن در زندگی حقیقی ام می گردند ومی نشینند به قضاوتم ویا برای حل معادله ای که در ذهنشان ،شکل می گیرد ،سعی می کنند کرکترهایم را در زمین واقعیت حدس بزنند 
من نویسنده ام ،ای بسا از خاطراتم برای نوشته هایم بهره بگیرم به قول عباس معروفی عزیز هر خاطره ای با افشاگریهایی هم توام است ومی تواند این افشاگری دامن برخی از دوستان وآشنایان را هم بگیرد ،من گزارشگر یا خبرنگار نیستم ،گفتم نویسنده ام ،جارچی نیستم ،فرق دارند اینها 
جان کلام اینکه من قائل به رازداری نیستم ،اساسا" انسانهایی که همه مواردشان سری است نباید با نویسنده جماعت سروسری داشته باشند چون خاصیت نویسندگی به زود آبستن شدن است نباید از این جماعت توقع رازداری داشت آن هم رازداری جایی که آبستن موضوعی باشم ،می شود شکمم بالا آمده باشد اما هنوز هم در پی پنهانکاری باشم ،نمی شود 
شاید خیلی ها مرا به نداشتن قدرت رازداری متهمم کنند ، هستم ،چون نویسنده ام چون زود آبستن می شوم ،از هر اتفاقی وحادثه ای ،ازهر نگاهی واصولا" از هر حال وهوایی باردار می شوم واین نطفه در من شروع به نمو می کند ،علائم اش هویدا می شود ،دوره هایش را سپری می کنم ،مراقبت هایش را ،وهر آن این نطفه در من بزرگتر وبزرگتر می شود ،روح می گیرد وقلبش شروع به تپیدن می کند ،روزهای آخر لگد پشت لگد برشکمم می زند ،ووقتش که رسید ،درد زایمان همه استخوانهایم را می ترکاند ،باید جایی برروی کاغذ ،فارغ شوم ...ا

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه هفتم خرداد 1392  |
 چارقد ملی
من از 4 سالگیم ، را یادم هست ... از همان روزهایی که چارقد خوش رنگ سه گوشی مد شده بود و من تازه چهار وسه را یادگرفته بودم ،بخاطر این می گویم چهار وسه ،چون مادرم هنوز هم مثل همان موقع ها می خندد (ولی این روزها خطی روی چانه واطراف چشمانش شکل می گیرد) وبا همان نگاه یکطرفه دوست داشتنی 35 سال پیش براندازم می کند ومی گوید که من چهار را زودتر از سه یادگرفته بودم .

زن فروشنده زیبا نبود ،روی مچ دستش دور تا دور خالکوبی شده بود آبی کثیفی که به کبودی می زد ،اصلا" شکل مار نبود ولی من ازش می ترسیدم فکر می کردم دوردستش یک مار کوچک آن رنگی چسبانده ،یادم هست وقتی چارقد را بسوی مادرم دراز می کرد خودم را محکم به مادرم می چسباندم وچشمانم را می بستم ،زنها از دست همدیگر می کشیدند و با نیم تابی که به بالا تنه وموهایشان می دادند چارقد را مثل طور ماهیگیری روی موهایشان می انداختند  ،هر بار که یکی اینکاررا می کرد موجی دایره را برمی داشت وزنها همه جابجا می شدند . بوی زن به فضا برمی خواست وفضای کوچک دهلیز را پر می کرد.

بدم می آمد ،بوی تنشان شبیه بوی عرق بود ،که با عطر مشهدی مانده مخلوط شده باشد ،همانطور چمباتمه خودم را بیشتر به مادرم می چسباندم وبینی ام راروی ساعد مادرم می مالیدم ونفس می کشیدم ،وباهمان بوی آشنا ومحسور کننده سینه ام را پر می کردم .گرمای نفس ام که باپیراهن مادرم می آمیخت وبه صورتم برمی گشت ،خیالم رابرای لحظاتی از بابت تحمل فضا راحت می کرد .

-خوشگل نیس ؟ ببین با کت دامن قرمزم بپوشم قشنگ می شم ؟ بهم میاد ؟

زن فروشنده قبل از همه به هرکسی جواب می داد 

- ماه شدی ،ببر ببین چه معجزه ای می کنه برات ، من جای شوهرت بودم ...

زن ها می خندیدند ومادرم با اشاره می فهماند که حواسشان به من باشد ،زن فروشنده درگوش بغل دستی چیزی می گفت وروبه من می خندید ، فک بالائی اش دوتا دندان طلا داشت ،لثه های ورم کرده اش به زحمت توسط لبهایش پوشیده می شد 

 زن فروشنده دستش را زیر پیراهنش برد ،زیر پوش صورتی اش که جابه جا خیس وپررنگتر شده بود نمایان شد وچند صفحه روزنامه ومجله را بین مشتریان بی قرارش تقسیم کرد

 -از تهران برایم آورده اند ،اینها چار قد ملی است ،ببینید همه زنهای تهران هم از همین ها سرمی کنند 

این روزها می دانم که مجله سپید وسیاه بوده وشاید زن زیبای روی تصویرهم گوگوش

 -قرمز برای من 

-سبز را هم من برمی دارم

 -این دو تا صورتی هم برای من ودخترم ...

روسری را از دست مادرم کشیدم ،بوی دست زن فروشنده روی روسری ماسیده بود 

روسری قرمز سه گوش خیلی به مادرم می آمد ،زیر چانه اش گره کوچک شلی می بست ، وموهای سیاه بلندش از اطراف چارقد بیرون سرازیر می شد روی شانه هاش ،گردن سفید وکشیده اش بیرون می ماندوگوشواره های فرحی آویزانش تاب می خورد اشتیاق بازی کردن با گوشواره های مادرم همه وجودم را می گرفت تا یادم می آید همیشه دستم در گردن وگوشهای مادرم بود ، دندانهایم را به هم می فشردم وگوشواره را می کشیدم ،درست مثل همان عادت بچگی هایم که سینه اش را گاز می گرفتم خودش بعدها می گفت وبا یه وری نگاهم می کرد خط چانه و دور چشمهایش قشنگتر می شد 

-هیییییییییی  

صدای نهیب مادرم رادوست داشتم ،چین ها یی که در یک لحظه برروی پیشانی اش می افتاد ،وچشمهایش را می بست وبا هردودستش سعی می کرد قلاب گوشواره را جابجا کند 


  

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392  |
 چرا باز وبلاگ ،فیس بوک نه ؟
روزهای زیادی می گذرد که از وبلاگم جدا مانده ام ،گرد کهنه گی همه جایش را پوشانده ،قدیمی شده ،حالا دیگر بوی خاطره می دهد
راستش این هم یکی از خصوصیات وبه تعبیری معضلات تکنولوژی است ،تا طرح جدیدی به بازار می آید زرق وبرقش تاب از دل آدمی می گیرد وخواه وناخواه کهنه ها دل آزار می نمایند .فیس بوک که آمد زرق وبرقش گولمان زد ،چه سری چه دمی عجب پایی شد ورد زبانمان ،شال وکلاه کردیم وبی هیچ تردیدی آهنگ مهاجرت سازکردیم وبه دنیای پرهیاهو وشلوغ فیس بوک پا گذاشتیم ،
چه خوشحال بودم وسرمست همه اینجایند ،می شود مخاطب داشت ،می شود قضاوت شد ،می شود دوستان بیشتری یافت ،می شود بیشتر دیده شد ،ومی شود راحت تر ارتباط یافت وگمانم براین رفت که دیگر وبلاگ قدیمی شد ودرگذر پر شتاب تکنولوژی ارتباطات دیگر کسی عقب گرد نمی کند 
اندیشیدم ،حکایت وبلاگ هم ،...شد همان حکایت رادیو و صفحه گرامافون وبعدش نوار کاست وبعدسی دی وفلش واینها

نمی خواهم از فیس بوک بد بگویم ،نه . معتقدم هیچ اختراعی در دنیای ارتباطات بی توجه به نیازهای بشر امروز نبوده،وحتی از این به بعد هم نخواهد بود .راستش ،فیس بوک جای خوبی برای ارتباط یافتن هست جای خوبی برای دوست پیدا کردن از بین همفکران هم هست ولی یک چیزی ،یک جای کار ،درست نیست آن هم خلق وخوی ما ایرانیان است 
بی تعارف بگویم ،ما ایرانیان برعکس آنکه به صداقت شهره ایم خیلی هم آدمهای پنهان کاری هستیم ،خیلی از دوستیهایمان برپایه ملاحظاتی هست که ربطی به دل وروحمان ندارد ،
بسیاری از ما آموخته ایم که در دنیای بیرون با این مراودات تعامل داشته باشیم ودر پرده تعارفات بی حد وحساب ،رازمان را مخفی نگه داریم که فلانی شما مناسب دوستی من نیستید ولی رودربایستی وتعارفات احمقانه مانع از آن می شود که این راز مگو را با شما درمیان بگذاریم ،چون نیک می دانیم که آدمیان اطراف ماراتاب این سخن سخت گران خواهد بود ،
فیس بوک جایی شده که همه فرهیخته اند ،همه دردفرهنگی دارند ،هیچ کس انگار درپی فریفتن وظاهر سازی نیست ،هیچ کس دغدغه امورات مادی ندارد ،همه روشنفکرند ،همه صاحب نظرند ویک چیزی بیشتر از همه اینها شاعر داریم و خیلییییییی هم منتقد ، منتقدانی که پشت کیشلوفسکی وپولانسکی وهانکه وهیچکاک ولینچ وووهمه را به خاک می مالند .کلی مدافع حقوق بشر ومدافع برابری حقوق زنان وحامیان برداشتن حکم اعدام واینها داریم 

همه با نژاد پرستی مخالفند ،با حجاب اجباری مخالفند ، وهمه همدرد کودکان کار وزنان خیابانی هستند وعموما" جامعه را مقصر انحراف افراد می دانند .
باز همه اهل مطالعه اند وگزیده هایی از عبارات نغز وجملات قصار نویسندگان بزرگ را که سرلوحه زندگی خود کرده اند ،با تواضع تمام با سایرین به "اشتراک " می گذارند 
در فیس بوک همه از اوضاع مملکت ناراضی اند ، همه کارشناس آسیب شناسی اند ،همه راهکاردارند برای تعالی انسانیت ، فرد ،جامعه ،سیاست ،اقتصاد ،فرهنگ ،هنر وادبیات 

از اینها که بگذریم 
در فیس بوک خیلی ها ساکن نیاوران وتجریش وولنجک هستند ، هیچ کس پراید ندارد ، همه لباسهای مارک دار می پوشند ،واز مراکز خرید بالای شهر ملزومات وپوشاک شان را فراهم می کنند ،واز عطر برندهای مشهور جهان استفاده می کنند ، همه ژست های عکس خوانندگان وبازیگران هالیوود را در پروفایلشان نشانده اند ،جوری که در نگاه اول لیدی گاگا می نمایند ،اکثرشان عکسهای آنتالیا وبودروم شان را نگاره رویه کرده اند وبرخی عکسهای هنری ، مفهومی ای از خود ساخته اند که ذهن هر تحلیلگر آثار هنری را به چالش می کشد وبرحیرانی وحیرت بیننده می افزاید .یک چیز بگویم ،!!! فتوشاپ شده معجزه هزاره سوم ،دیده ام که می گویم 

تمام حیرت من از مردمی است که همه شایستگی های بالا را قطار قطار برروی سینه شان مدال کرده اند تا سیلی ،زلزله ای ،رانش زمینی پدید می آید ،بازار فیس بوک می شود ،مکاره مجازی ...همه دردمندند ،همه عزادار ...پست های دردمندی ،ردیف می شود نیم ساعتی نگذشته سمت چپ صفحه ات اعلان می دهد فلانی نگاره ...تانهای داغ را می پسندد ،فلانی عکس ها وداستانهای سکسی را به علاقمندیهایش افزود ، حتی فلانی بر فلان نگاره!!! دیدگاهی!!! گذاشت ...دیده ام که می گویم 
آنسوی دنیا در برمه ،جنگ ادیان درگرفته هزاران انسان را به صرف داشتن دینی قتل عام کرده وانباشته اند ، گوشه گوشه این خاک هزاران تجاوز وتعدی وخشونت اتفاق افتاده ، یک شبه دلار شده سه ونیم برابر ، یا فیلمی از وطنمان اسکار گرفته ،یا هر اتفاق خوشی که به هرحال این روزها آنقدر کم پیداست که در این مجال چیزی به ذهنم نمی آید... واما فلانی ، (همان فرهیخته ای که شرحش در بالا آمده ) عکس گربه ای را گذاشته که "می خواهم ببینم این ملوس چند تا لایک داره "...یا پزهای فانتازی دختری را گذاشته که "کدوم قشنگتره "...یا برای پست"دلم تنگ شده برای ..." دختری معلوم الحال ،تمام فصل سرد فروغ را هزینه کرده 

اینجا فیس بوک است ،همانجایی که قراربود جایی باشد برای ارتباط داشتن با دوستان وآشنایان ،جایی برای اشتراک عقاید درونی وواقعی آدمها ،بی هیچ دروغی 
من نمی دانم ماهایی که تا به این حد تناقض آشکاردرشخصیتمان موجود است ،چه اعتراضی به وضعیت پیرامونمان می توانیم داشته باشیم 

 دیگر تاب شلوغی وبلوای فیس بوک راندارم ،دلم همان خلوتی را می خواهد که سالیان سال با آن مانوس بوده ام ،دیگر نمی خواهم مورد قضاوت عوام باشم ،نمی خواهم مورد تفسیر به رای افرادی قراربگیرم که از هرنوشته ای ،ربطی را به کسی یا ماجرایی در زندگی شخصی ام ،می جویند

 وبلاگ جای امنی است ،گوشه دنجی که "هرکسی " درآن پای نمی گذارد مگر آنکه "کس "موضوع باشد 
اینجا از آشنایان وفامیل های درجستجوی اخبار شخصی افراد (همان "فضول" خودمان )،خبری نیست 
همان هایی که سالیان سال است بعنوان یک فامیل نسبی ویا سببی ناگسستنی ،تنها کارشان شده مسخره کردن دغدغه های اجتماعی مان ،وتنها عامل خنده هایشان دردهای فرهنگی ایست که تا مغز استخوانمان را می سوزاند ، همان آشنا هایی که تار موی بیرون مانده از روسری خانمهایمان نشانه ای از بی بندوباری وولنگاری می دانند وتمام کارشان شده جستجوی عکسی که درآن خنده ای پیدا باشد ویا تار موئی ،تا آن را نقل ونقل مجلس آشنایان بکنند واز ضرورت حفظ حجاب و امنیت فضای مجازی وآسیب هایش ساعتی بر منبر مهمانیها بنشینند وژست اخلاق مداری بگیرند 
کم نیستند از این فامیل وآشنا وبه ظاهر دوستانی که در لیست " درخواستهای دوستی "من مدفون مانده اند ومدام درخواستشان را تکرار می کنند وهیچ بهشان برنمی خورد که فلانی چرا مرا "افزودن "!!!نمی کند 
از آنهایی که عید به عید دردیدوبازدید ها ،یکهو به هم می خوریم وبا سرعت ومهارت باورنکردنی ای ظرف چند ثانیه صحبت را به خرید ماشین وخانه وویلا وکارخانه وسرمایه گذاریهایشان می کشانند وبا مهارتی باورنکردنی تر !اطرافیان را اقناع می کنند که ما چقدر اززندگی شوتیم 
از همانهایی که موسیقی غیر از دمبیلی دیمبو نشنیده اند ،

کتاب خسته شان می کند ،

فیلم خوابشان می آورد ،

وموسیقی غم وغصه شان را به یادشان می آورد 

وعجیب تر از همه حالا که فیس بوکمان را می بینند ،گستاخ تر از همیشه ،مسخره مان می کنند و غیر قابل باورتر اینکه می انگارند مطالبمان برای مخ زدن دختران فیس بوک است ووقتی می پرسیم کدام ؟ خانوم دوستمان را نام می برند ویا دختر خاله ودختر دایی ودخترعمویمان را اشارت از تصویرشان می دهند وباز محیر العقولتر اینکه پس از اطلاع هم از رو نمی روند ...وباز نمی فهمند چرا در فیس بوک هم اینهمه از آنها دوریم 
 

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392  |
 ناگفتنی
همین که می نشینی و
همین که قلم در دست می گیری و
همین که نگاهت را
میدوزی بر کلمات سفید حک شده
در قاب این صفحات داغدیده
... ... آن وقت است
که دلتنگ هر آنچه ناگفتنیست
میشوی...
با سپاس از دوست عزیزم سرکار خانوم آلیشا
|+| نوشته شده توسط در جمعه بیست و سوم دی 1390  |
 
نیمه شب به وقت پلک های یک رفتگر

و دختری که هر شب کابوس یک تصادف را به خوابش / الصاق کرده است

دختری که حاضر بود / پیرزن باشد به شرط جادو گر بودن ...
...
و پدرش را هر شب / بر جارویش بنشاند

تا یک بار هم اتوبان ها را / از بالا ببیند
|+| نوشته شده توسط در شنبه پنجم آذر 1390  |
 این خانه آرام نیست

صبح تا پاشده بود زده بود یک استکان راشکسته بود کف آشپزخانه که سرامیک باشد هرچی بیفتد هزارقطعه می شود مرتیکه صابخونه هم که کابینت نبسته که بشود همه وسایل را توی قفسه ها چپاند همه جای آشپزخونه پر ازشیشه شده بود وچشمهاش هنوز خواب روبدرقه نکرده بود خم شده بود کف اتاق همه جارادیدزده بود یدفعه سوزش دردآوری اززیرپنجه پای چپ اش تا همون کاسه چشماش وول خورده بودوزده بود بیرون تازه اینجا بود که خواب بکلی از سرش پرید همه صورتش مچاله شده بود یه لنگه پا خودش را کشید سمت دیوار  گریه اش گرفته بود شب تا صبح کتف چپ اش ذق ذق کرده بود ونزدیکی های صبح خوابش برده بود وتازه خورشید از پنجره سرک کشیده بود که دوباره بیدار شده بود وتا خواسته بود بساط چای صبحانه را جور کند باینجوری شده بود این از اول صبح پیدا بود که انگار خداوند بنا ندارد روی خوش نشان بدهد با صدای بلند گریه کرده بود پنجه پای چپش را به آغوش کشیده بود وبا چشمان تنگ شده اش دنبال تکه های شیشه گشته بود وبا دردی که تا مغز استخوانش تیر کشیده بود دانه های شیشه را از پایش بیرون کشیده بود اخرین قطعه شیشه را که دراورد دیگر خواب از پشمانش پریده بود وهمانطور که مواظب بود تکه شیشه نیفتد اب دماغش راگرفته بود

رویاشنه خ.دش رابه اتاق خواب رساند همه کشوها رابیرون کشید پارچه ای رابه دندان کشیدوجرداد خون هنوز بیرون می زد با دقت پایش رابست صابر خواب بود مثل همیشه سمت دیوار کرده بود صورتش رو مظمئن بود که بیداره ولی بروی خودش نیاورد صابر هم همینظور آخه جیکار میبایست میکرد کاری ازدستش برنمیومد آشپزخونه روبه جارو گرفت همه جارو بادقت جاروکرد یه دستمال خیس هم آخر همه روی سرامیک ها کشید زیر لب غرید تمیزی برنمیداره یه ساعت دیگه باز همینه صاب مرده

خودشو از پله ها بالاکشید به اتاق بچه ها سرک کشید صنم مثل فرشته ها خوابیده بود بالش کوچولوشو بغل گرفته بود لای درروباز گذاشت اتاق سینا هنوز بوی دود میداد بود سیگار بوی چیز دیگه ای هم میداد گونه های سینا زده بود بیرون مثل مرده هائی که یهو زنده میشن رنگش پریده بود با این که خواب بود ولی ابروهاش تو هم بود مثل اینکه تو خوابم داره دعوا میکنه لنگان وپا.رچین تا وسط اتاق رفت نفسش گرفت نمیدونست براچی اومده بود تو اتاق هرچند که دیگه عادتش شده بود برگشت سراغ میز کامپیوتر پر بود از ته سیگار همه جاسیگاریرشده بود یکی دوتا از سیگارها هم روکبریت خاموش شده بود دوسه بسته سیگار خالی که تو یکیش هنوز دو سه تا مونده بود کتاب وورق پاره وفندک وخودکار ودوتا جوراب لمبه شده عینک قندون وسه چهار استکان ولیوان که بی نصیب از ته سیگارنمونده بودن با یه بشقاب میوه دست نخورده ویه شیشه نوشابه نصفه ومابقی فضای خالی هم پراز شیره نوسابه وخاکستر سیگار یه دفعه مثه اینکه یاد چیزی بیفته خودشو با سرعت وبی صدا کشید سمت پنجره تو بالکن که فاصله زیادی هم با پنجره نداشت رو بادقت نگاه کرد یه دفعه پلکهاش افتاد جوری که خوابش بیاد سرشو از گردن به عقب خم شد چند لحظه خشکش زد همه جا پر توتون سیگاربود همین که برگشت اشک از هردو چشمش روان شده بود

با سرعت خودشو کشید سمت دراتاق کف اتاق پربود از سی دی وسینی غداوسظ اتاق تقریبا"همونجور دست نخورده میانداری میکرد گوشی موبایل وکاغذهای مچاله مثال اینکه تقدیر این اتاق آشفتگی بود تاب محکمی بخودش داد واز اتاق بیرون خزید یا خودشو پرت کرد دراتاق رئ کامل بست از پله ها پایین اومد

ته مونده چای خشک روتو قوری ریخت قوری شیشه ای رو خیلی دوس داشت میتونست دم کشی چای روببینه شکرکرد که اون نشکسته بود بربری هارو با چاقو برید صدای در دستشوئی خبربیداری صابربود صنم سینی شام سینا تو دستش سلام داد همینظور که رد میشد اونو بوسید همیشه موهاش وقتی بیدار میشد رو پیشونیش می ریخت با دست موهاشو پشت گوشاش قلاب کرد سینی کوچک صبحانه رو که دید اخماش هم رفت تا چشمش به نگاه مامان افتاد لبخند زند مینا زیر لب غرید مردم مگه صبونه چی نیخورن همینش ام تموم نکرد سینی چایی رو برداشت وسط هال صنم سفره رو انداخته بود وسه گوشه سفره تکه های نون بربری ووسط سفره هم بشقاب پنیر ودوتا کارد مینا آروم آروم تا اومد بشینه جیغ خفیف صنم صابررو که داشت از دستشویی بیرون میومد میخکوب کرد

مامان پات چی شده ...ببینم داره خون میاد ...

مینا خودشو کوبید زمین پای چپ اش رو دراز کرد ودر همان حال که سینی چای رو کنار سفره میگذاشت گفت :چیه جهود خون دیده شیشه رفت تو پام هیچی نیس شلوغش نکن

صابر غرید :لا اله اله الله ...اول صبحی نه خیری نه شری خدا بگم ...

مینا سمت صنم براق شد صنم کنار کشید چیزی نیس

صابر از دعوای دیشب هنوز برزخ بوداز صدای فیس وفیس نفس کشیدنش معلوم بود که هنوز تموم نشده سر سفره که نیشس چشاش بزرگ شد به مینا خیره شد شازده بیدار نشدن بزنن تو گوشمون ...لابد اینم تقصیر منه خوب بیاد ببردت پانسمانی دوادکتری

بس کن صابر روزمونو خراب نکن ولش کن بچه رو  

روزتون خراب هست اصلن روزگارتون خراب هست پسره معتاد مفنگی فک میکنه من خرم نمیدونم صب تا شب چه غلطی میکنه دانشگاه مانشگاه همش حرفه پسره اصلن تو حال خودش نیست 25 سالشه فوق لیسانه ...مملکت رو که توی ...فوق لیسانش باشی رو کرد به اتاق بالاوصداشو بالاتر برد من ندارم من نمیتونم من همینقدرشم زیادی کردم اقا پاشه بره از خونه من بیرون من خودم میدونم چجوری سرخودمو بگردونم اجاره خونه ندارم خودم میدونم پول ودرآمد ندارم خودم میدونم اصن من میخوام از گشنگی بمیرم لا اقل خرج عمل تو از من بکن لااقل من یه جو ابرو که دارم غیرت که دارم شرف که دارم کم دارم کم میخورم .نئترم نمی خورم ده بی شرف دست از سر من وردار

داغ شده بود قرمز شده بود رگهای گردنش زده بود بیرون چشاش از کاسه داشت در میومد وسط پیشونیش یه رگ کج معوج کلفت بیرون زده بود

مینا شروع کرد به جمع کردن سفره استکانهای چای که هنوز داغ بودند توی سینی ولو شدن بشقاب پنیر دمر افتاد سفره تو چنگ مینا مچاله شد همه رو با سرعت برداشت صابرهمونطور نشسته چرخید اونطرف صنم قوز کرد ومینا مثل یک نطامی آموزش دیده یهو از جاکنده شد یه قدم برنداشته بود که آه از نهادش برآمد به روی خودش نیاورد لنگید ولی باسرعت رفت همه چیز وسط اشپزخونه ولو شدصنم به هیچ جا نیگاه نمی کرد خشکش زده بود همونطور به فرش کف اتاق نیگا میکرد همیشه از وقتی بچه بود اینجوری که میشد زل میزد به فرش کف اتاق وسعی میکردتوذهنش  نقش های قالی رو به هم ربط بده شکل ها ی هندسی بسازه  شکل های عجیب غریبی در میومد وصنم هرکدوم روشبیه یکی  یا چیزیی میکرد خودش هم نمیدونس این روزا چرا وقتی که یهو اینجوری میشه به مسعود فکر میکنه یعنی اون هم ...

اون پارچه کهنه... تو کشو سومی رو... بیار اینجا صدای مامان مینا یدفعه وسط این همه فکر وخیال روپاره کرد جوری صداش میلرزید که صنم گریه اش گرفت نمی دونس بخاطر مامانه یا ...دوید تو اتاق خواب لای کشو سومیه هنوز باز بود ولبه پارچه بیرون افتاده بود

پای مامان بدجوری خون میومد مینا همینطور ذیرلب چیزائی میگفت مینا تمام چشمهای درشتش رودوخته بود به جای زخم بدجوری دهن باز کرده بود صنم صورتشو برگردوند ومینا با ناله های ممتد دوباره زخم رو بسته بود

صدای تلویزیون بلند شده بود ... یک سرمایه گذاری مطمئن وسودآور با خرید اوراق مشارکت بانک ...از مزایای مادی ومعنوی آن بهره برده ودر توسعه صنعت کشور سهیم باشید ...اوراق باقابلیت خرید بدون نام واگذاری اصل وسود اوراق در فواصل ...صابرزیر لب فحش میداد کانال رو عوض کرد بینندگان عزیز محور بحث امروز برنامه سلامت وخانواده به بررسی عوامل موثر در افزایش استرس وفشارهای روحی درخانواده وراههای مقابله با اون خواهد بود میهمانان گرانقدر حاضر دراستودیوجناب حجت الاسلام والمسلمین محسن قرائتی وجناب دکتر مداح وسرکار خانوم امامی در خدم ....اینجا شلمچه است سرزمین مردان شرف وحماسه مردان خون وایثار ...جام باشگاههای انگلستان با 3 دیدار در هفته جاری ادامه یافت ...

کنترل ماهواره کو تو این خراب شده هیچی سر جاش نیس صدای پی ام سی بلند شد وگوگوش میخوند... تا کجا باید دوید... تا کجا باید دوید.... یارب دیوانه شدم... صابر لای مبل تکیده ورنگ ورورفته همیشکی جا گرفت وانگارآروم شده بود ولی واقعن اینجوری نبود از خودش بدش میومد که نتونسته بود شرایط ایده آل وآرمانی ای روکه میخواس برای خونوادش فراهم کنه پنج سالی بود که ازاداره بازخرید شده بود وهیجده سال تمام هم کارکرده بود مسئول قسمت شون بود وکارش هم خیلی بود ولی طرح تعدیل نیروی انسانی بهش خورده بود وچون صابردیپلم ردی بود می بایست تعدیل میشد خیلی تلاش کرده بود که دیپلم بگیره وحتی گرفته بود ولی گفته بودن که باید حتما"مدرک دانشگاهی بیاره وصابر خیال کرده بود که نمیتونه کنکور قبول شه وهمینطور هم بود سابقه جبهه واینا همش نتونسته بود به دادش برسه ودست آخر بازخرید شده بود نماینده مجلس وخیلی از مسئولین شهر هم آشناش بودن ولی واقعیتش نتونسته بود خودشو کوچیک کنه برا همین به هیشکی هم روننداخته بود البته اونائی که اینکاروکرده بودن هم فقط باوعده وعید سردونده بودنشون ودست آخر هم دست خالی وتازه خودشونم کوچیک کرده بودن خوب شده بود که این کارونکرده بود اهل بیکاری واین حرفا نبود ولی چیکارمیتونیس بکنه برا کار بازارسرمایه میخواس که نداره تازه بلد هم نیست یکی دوباری که بابازاری جماعت سروکارش افتاده بود دیده بود که چجوری سر هم کلاه میذارن اصلن با خلقتش هم جورنبود زبونش به دروغ نمی چرخید تازه مگه بعد از بازخریدی با همون چندرغاز مگه مرغداری اجاره نکرده بود واز شانس بدش همیشه خورده بود به واردات گوشت وبازارداخلی به هم ریخته بود مجبور شده بود با کلی ضرروزیان مرغهائی روکه حالا بزرگ شده بودن ودیگه حتی نمیشد سیرشون کرد بریزه بازاروکل هست ونیستش به باد بره به امید اینکه سری بعد سود میکنه دوباره پول نزول گرفته بود بازم همون حکایت دوره قبل ویه دنیا بدهی بالا آورده بود وکل سرمایش هم از دست داده بود خونه اشو فروخته بود حتی اثاث خونه هنوز هم هرروز با این مرتیکه جبار شله سروکله بزنه سررسید وام بانکی هم همه ردشده اجاره خونه هم ...حالاهم که یه شب درمیون نگهبان یه کارخونه بود که با درآمدش فقط میشد اجاره خونه روبده خیلی زود خواست که ازاین فکردربیاد مثل اینکه خودش هم می ترسید اگه مردم بفمن که من نگهبان کارخونه ام شب میرم شب ام میام کی میدونه اصلن از کجا میخوائ بدونه  ومابقی هم

یه دفعه سرشو تکون داد دور اتاق رو یه چرخ نگاه کرد سمت اشپزخونه داد کشید یه چایی بدین اینجا

صنم چائی رنگ ورورفته رو که گذاشت تلفن زنگ زد

بفرما باز شروع شد جواب بده

خودت بگو من چی بگم

از مینا که مایوس شد به صنم چش غره رفت صنم چشاشو دزدید یه دفعه صابر از جا کند سیم تلفن رو از پریز کند داد زد هرکی بود بگین من مردم نیستم فرارکردم رفتم جنوب ...همینطور که حرف میزد سیم تلفن رو پیچید دور گوشی وانداخت گوشه اتاق برگشت باز تو همون مبل همیشگی قایم شد مثه اینکه اونجا آروم میگرفت دوباره فکر کردهمین دیروز با این مرتیکه همینجوری توتلفن بحث شون شد وبلافاصله اومده بود درخونه ودادوبیدادشده بود همسایه های توی کوچه همه نگاه کرده بودند وصابر دیده بود که مینا پشت در گریه میکرد اما چیکار میتونست بکنه اون کاردیگه ای بلد نبود وهمون یه کارش رو هم ازدست داده بود درست زمانی که بچه هاش بزرگ شده بودند وبه اینجا که رسید یاد سینا افتاد که دیروز با سروصورت خونی اومده بود خوب میدونست که مواد مصرف میکنه سعی کرده بود جلوشوبگیره ولی نشده بود خیلی دوستش داشت ولی نتونسته بود بهش بگه همیشه اوضاع بد اقتصادی رو سایر ابعاد زندگی آدمها تاثیر میذاره زبونش نچرخیده بود سینا با حداقل پول تو جیبی به دانشگاه میرفت ومیومد خوش تیپ بود ویقینا"دخترای زیادی دوستش داشتن ولی حتی یه دوست دختر هم نداشت یعنی ممکنه صنم هم یکیو دوست داشته باشه واونام بیان خواستگاری چجوری صنم روراهی کنه خونه بخت جهاز میخواد اون که توان جهاز خریدن رونداره غلط میکنه چه وقته شوهرشه مادرش از شوهر چه خیری دید حالا خودش مینا مینا کتقش دردمیکنه شبا ذق ذق میکنه تا صب خوابش نمی بره به اون هم نمی گفت ولی مگه همه چیوباید گفت اصلن مگه تا حالا شکایتی کرده بود ولی نه مثل اینکه اونم بریده زود از کوره در میره صابخونه دیروز به سینا گفته بود من کرایه هامو سرماه میخوام دیرنکنین از هم شرمنده بشیم سیناهم ناراحت شده بود یعنی سرهمین ناراحتی بادوستاش دعواش شده بود مگه بچه اس ماشاللا 25 سالشه چه زوری هم داره بهش نمیاد دیروز که باهم گلاویز شدن اگه دیر جنبیده بود ناکارش میکرد ولی نه سینا نخواسته بود بزندش فقط سعی کرده بود دورش کنه سعی کرده بود از چنگ سیلی های بی امان ومشت های اون خلاص بشه ویه دفعه تن اش لرزید گریه اش گرفت یاد سیلی دیروز افتاد که به سینا زده بود همون موقع هم گریه اش گرفته بود نمی خواست بزندش ولی حرفای سینا بدجوری عصبانی اش کرده بود همون موقع هم بخاطراینکه بقیه نفهمن گریه اش گرفته سینا رو گرفته بود به باد کتک

حتی اون موقع فحش هم نداده بود آخه ترسیده بود که صداش بلرزه ولی مینا دیده بود وفهمیده بود صنم از دیروز بغلش نیومده بود از اول صبح داشت نگاهشو ارش می دزدید یه کتاب گرفته بود دستش گوشه اتاق رومبل نشسته بود تندوتند کانالهای ماهواره رو عوض میکرد کلافه بود به هیچ کدوم نگاه نمی کرد فقط میخواست خودشو مشغول کنه دلش خواست بره بغلش کنه خجالت کشید تازه یادش اقتاد از مینام خجالت میکشه همینطورازسینا خواست که بره بیرون بلند شد تا خواست بجنبه پشیمون شد کجا بره پیش کی بره مگه جائی هم داره بره غیر از این جا دوباره نیشست رو همون مبل مثل اینکه رو مبل آروم میگرفت

مینا آخرین چایی توی گوری رو گرم کرده بود وآورده بود برای صابرتوی سینی نون وپنیر هم گداشته بود به صابر نگاه نمیکرد یعنی تو خونه هیشکی به هیشکی نگاه نمی کردن چقدر دورشده بودن از هم مینا همونجا کنار مبل صابرروزمین نشست همیشه همونجا میشست تکیه میداد به همون مبل و سرشو کج میکرد سمت تلویزیون خوب میدونس که تو خونه هیچی ندارن برا ناهار توی آشپزخونه رو به بهانه نطافت گشته بود هیچ چیزی پیدا نکرده بود که بتونه باهاش ناهار درست کنه توی جیبهای صابرروهم که ازدیروز میدونست خالیه

تا سر برج هم که مامان سکینه حقوق بگیره ودزدکی نصف حقوقشو بهش بده یه هفته مونده بود مینا خوب میدونست که خواهر برادراش میدونن ولی نه این به روی خودش میاورد نه اونا دلش نخواست به اونا فکر کنه یاد سینا افتاد که رفته بود حموم وبعد تواتاقش جواب اینکه صبحونه میخوری روهم نداده بود دراتاق روبازکرد سینا تو بالکن ایستاده بود وسیگارهم دستش مینا سینی روگذاشت سینا مثل اینکه منتطر باشه اومد وشروع کرد به خوردن بی میل وبانگاه ثابتی که انگار میخواست دیوارروسوراخ کنه

باباتو که میشناسی تو دلش هیچی ...

مامان ول میکنی یا پاشم گورمو گم کنم

تو فقط درستو بخون این زهر ماری روهم ترک کن قربونت برم کی تا حالا خیری از این مواد دیده که تودویش باشی توهمه امید منی قربون قدت برم

مامان من چیزیم نیست بخدا من چیزیم نیست اخه معتاد شدن مگه به این سادگیه مادر من پول میخواد شکر خدا که ما اونم نداریم مامان من جنده هم بخوای بشی یه پول لوازم آرایش میخواد که اول سرداشته باشی بنالی به خودت  که نداریم مامان ما هیچی نمی شیم چون شکر خدا هیچی نداریم پس بیخودی نترس 

این سیگاروترک کن جون مامان

باشه ماما باااااااااااشهههههههههههه

مینا باز سرید بیرون سینی چای رو که از جلو صابربرداشت یدفعه برق رفت همه تو بهت قطع برق بودن که درزده شد همسایه طبقه بالا بود

اینو اون آقاداد گفت بیان اداره برق تسویه کنن وصلش میکنیم

مینا درروبست شش هشت ماهی میشد که پول برق رونداده بودن یه بار هم مینا باراولی که قطع شده بود رفته بود اداره برق ومامور برق بعد از اینکه با نگاهش همه هیکل مینا رولیسیده بود گفته بود فقط بخاطرشماومینا سرخ شده بود زود ازاداره برق اومده بود بیرون تو همه راه هی پشت سرشو نگاه کرده بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم آذر 1389  |
 شهلا جاهد با ناگفته هایش درخاک شد کلاهتان رابالاتر بگذارید ناصرخان
وبلاگ من وبلاگ تخصصی داستان کوتاه است وبه موضوعات روزمره نمی پردازم اما ماجرای شهلا جاهد وناصر محمد خانی موضوعی بود که نتوانستم بی اعتنا از آن بگذرم

خبرهای مرگ همیشه کوتاه است

شهلا اعدام شد

شهلائی که روزی که برای اولین بار به دیدار ناصر رفته بود روپوش مدرسه تن اش بود واحیانا"گردن آویزی بنام ناصر برگردن وامروز با لباس زندان وطنابی برگردن از این دنیا رفت

کلاهتان را بالاتر بگذارید ناصرخان

شهلائی که تا روز آخر حرفهایش رانزد تا شمارانیازارد ودرتمام مراسم اعدام وقتی که تو وقیحانه نگاهش می کردی نگاهت نکرد تا مباد که ذره ای از عشقش به شما بکاهد نمیخواست تصویر اولین ملاقاتتان محو شود گوئی می دانست که اگر نگاهتان کند احتمالا"رذالتتان راتاب نیاورد وبگوید حرفهائی که ...

کلاهتان را بالاتر بگذارید آقاناصر

دختر ک معصومی که پس از اشنائی با شما کارش به آدمکشی واعدام کشید اما عشقش رانفروخت

ضجه هائی که میزد وفریادهائی که من عاشق ام نه قاتل دلم رابه درد می آورد که دخترکان سرزمین ام

چقدر از معنای عشق واقعی بدورند وما چقدر مسئولیم که ازروز اول آگاهشان ننمودیم که بشناسند تفاوت عشق را با هوس

 وآیا وقت آن نیست که قدری روشنتر به این موضوعات بپردازیم که هرچه ما پنهان سازیم واز باز شدن روی عزیزانمان بهراسیم میدان را به هوس رانانی چون شما وانهاده ایم

  دلم برای لاله می سوزد وبرای شهلا

دلم برای عشق شان میسوزد که فدای هوسرانیهایتان شدند

کلاهتان رابالاتر بگذارید ناصرخان

دیگر لاله ای نیست که پاگیرتان باشد وتن لطیف شهلا حالا دارد زیر خاک می پوسد که روزگاری تنها برروی سینه شما آرام می گرفت همان دختر مدرسه ای که با روپوش مدرسه آمده بود با شما عکس بیاندازد وامضا بگیرد آخر شما مشهوربودید والان دیگر حتی خیلی مشهورتر از فوتبالیست بودنتان شهرت گرفته اید شهرت بدنامی

کلاهتان رابالاتر بگذارید آقای محمد خانی

چون تنها وتنها شما بودید که برای اولین بار درفرهنگ من اطلاق فاحشه برمردان را بنیان نهادید دردمن از فرهنگی است که شمارا مذمت نمی کند وشما وهزاران چون شمایان با رابطه های پنهانی که تا رو می شود کلاه شرعی صیغه بر هیزی وهرزگیتان میگذارید وصرف مردبودنتان باعث شوربختی هزاران چون لاله وشهلا می گردید وکسی حتی عتابتان نمی کند

از نظر من فاحشه شمائید که مردی راتاب نمی آورید وبه هیزی وهرزه گی اش می آلائید و از مردانگی فقط آلت میانی اش را بمانند حیوانی در علفزارهای سبز تن دختران این مرزوبوم می جرانید وهنوز هم که هنوز است بیضه تان از مردانگی عقیم مانده وخون هزاران دختر باکره نیز افاقه ای برشرفتان نخواهد کرد

کلاهتان رابالاتر بگذارید

شهلا دیگر زنده نیست 

لاله هم که سالهاست زیر خروارها خاک آرمیده

شما هم که اتهامی متوجه تان نبوده

چه حضی دارد لابه لای این همه رذالت باشی وهیچ عقوبتی را منتظر نباشی

وهمه اینها رابه حساب زرنگی ات بگذاری ودر مجالس خلوتت نقل ونقل محفل کنی واز خنده ریسه بروی که چه سان دم از تله وارهانیدی

اما همه چیز دردادگاههای زمینی تمام نمی شود وخودتان هم میدانید که مبنای همه این اتفاقات شمائید که هم لاله را به همسری داشتید وهم شهلا را به صیغه منتظرم ببینم که چه سان از دادگاه وجدانی که مستندات نمی خواهد خواهید رست وبالاتر از آن جواب خدایتان راچه خواهید داد که دیگر ناظر بر همه افکار واعمالت بوده وقرائن نمی خواهد

از نظر من مرگ شهلا مرگ شهلا نیست

مرگ همه دختران میهن ام است که عشق های پاکشان طعمه هوسرانی بظاهر انسانها ئی همانند شما می شوند  

مرگ شهلا مرگ زنانگی واحساس است

مرگ شهلا مرگ انسانیت مردانی چون شماست

وصد البته مرگ شهلا مرگ شهلا نیست مرگ ناصر محمد خانی است مرگ قهرمانی شما مرگ شهرت تان مرگ نامتان وتولد ننگتان

چون همه این ماجراها مرکز ثقلش شمابودید واعتیادتان وزن باره گیتان.... ودر عجب ام که چه سان خواهید زیست ولاله وشهلا در خوابهای پریشان آینده تان چه ها به شما خواهند گفت که هردو قربانی هوسرانیهاتان شده اند البته بعید میدانم که چون شمائی را چیزی بنام وجدان بیازارد

کلاهتان را بالاتر بگذارید ناصرخان

یوسف امجد

 

.

.

.

.

.

 لازم به ذکراست که اینجانب هیچ قضاوتی دررابطه با حکم دادگاه ندارم و رای دادگاه را باستناد مدارک ومستندات مقبول نیز می دانم

اما دردمن روی دیگر سکه ایست که هیچ کس درآن ورود نمی کندو آن هم آقای ناصر محمد خانی است که با وجودی که صحنه گردان این ماجرابوده امروز بی هیچ عتابی به تصور اینکه آبها از آسیاب بیفتد ایران راترک میکند غافل از اینکه وجدان عمومی مردم سرزمین ام عامل اصلی ایشان را در این حوادث فراموش نخواهند کرد

متن زیر  نامه ای است به نقل از وبلاگ کودکی گم شده که ظاهرا"نویسنده که ادعای  ارتباط نزدیک با ناصر محمد خانی هم  دارد  بعد از تائید اولین بار حکم اعدام شهلا برای ناصر محمد خانی نوشته وبه همان ترتیب در اینجا آورده ام که  مبنای نگارش این مقال نیز گردید 

برای خواندن متن نامه برروی ادامه مطلب کلیک کنید

به نقل از وبلاگ کودکی گم شده

(پستانهای داغ شهلا دیگه سفتی سابق رو نداره )...

عمو ناصر سلام!

از خواب که بیدار شدم خبر تائید اعدام شهلا را خواندم اصلن هم تعجب نکردم. می دانی چرا؟ چون حالا بهترین وقت برای به دار کشیدن شهلا ست. حالا که برف ها دارد آب می شود و سربازان و مجریان به دار کشیدن، مجبور به برف روبی سکوی اعدام نیستند.

اصلن بی خیال این حرف ها! عمو ناصر خودت خوبی؟ ببین! من همه ماجرای عشقی تو و شهلا را به خوبی می دانم.

ناصر! یادت می آید خانه ی شهلا در خیابان ظفر؟ همان جایی که پستان های داغ و هیکل خوش فرم شهلا را به دهان می گرفتی؟ همان جایی که شهلا بساط تریاک کشی ترا آماده می کرد؟

راستی در همه جای خانه با شهلا عشق بازی کردی و به قول خودت چه سکسی هم داشت. آخر می دانی اگر شهلا سکسش خوب بود به خاطر این بود که با تمام وجودش ترا دوست داشت گرچه می دانست همسری داری و شاید به قول خودش هوویی! شما دو نفر سالها با هم دوست بودید. نمی دانم شاید هم زن شرعی ات شده بود نمی دانم!

ناصر! خانه میدان کتابی را یادت می آید؟ همسر ناز و خوبت محل امن وآسایشی برایت فراهم کرده بود. خب خانواده اش پولدار بودند و تو هم رفیق علی پروین بودی و پول پشت سرپول به دنبالت می آمد ولی راست و حسینی خوش بخت نبودی رفیق؟ همه چیز که پول نیست! به قول آلمانی ها زندگی یعنی زن خوب، معشوقه خوب و آشپزخانه خوب، ولی تو همه این ها را با هم داشتی ولی تن ات می لرزید وقتی خیانت می کردی. اصلن بی خیال معرفت و شرع و خجالت و چیزهای دیگر.

عمو ناصر یادت می یاد به شهر ری آمده بودم و تو تازه از بهت خبر مرگ لاله بیرون آمده بودی؟ رختخواب ات را کف سالن انداخته بودی و با پیژامه و تی شرت سفید روی زمین نشستی و در ساعت دو بعد از ظهر با هم صبحانه خوردیم و گفتی داداش! ایران دیگه جای من نیست باید بکنم و بروم.

بهت گفتم رفیق شهلا چی میشه؟ گفتی نباید این کار می شد چه به دست شهلا و یا کس دیگر. گفتم مشتی این همه با هم خاطره ی مشترک داشتید همش پر؟ گفتی آره. می دونی تن ات درد می کرد چون بساط تریاک کشی شب قبل ، خوب نبود. اصلن خلق ات تنگ بود ولی چه می شد می کرد.

عمو ناصر نمی گم تو به شهلا و یا کس دیگر دستور قتل را دادی ولی مشتی! این مرام لوطی ها نیست . من مثل شهلا کسی رو ندیده بودم که این همه عاشق کسی باشه ولی طرف ولش کنه به امان خدا! تو! تنهاش گذاشتی و رفتی. ای آقا! در این روزها که مرگ واژه ملموس همیشگی اش را از دست داده چه فرق می کند شهلا بمیرد یا که… مهم این است که تو زنده ای!

یادت می یاد به خانه ظفر که آمده بودم شهلا با چه سلیقه اتاق ها را تزئین کرده بود و با چه ظرافتی در خانه راه می رفت و با چشمان کشیده اش محو تو و حرکات تو بود؟ به خوبی می دانم تو هم عاشق اش بودی ولی خوب پای لاله هم در وسط بود. همیشه یک مزاحم عیش آدم ها را خراب می کند. لاله به آسمان رفت و شهلا به زندان اوین و تو به لندن و خارج از کشور آمدی.

عمو ناصر این روزها هم می گذرد ولی وقتی به چشم کودکانت نگاه می کنی حس شرم و گناه هم به سراغت می آید یا که نه؟

خب رفیق نامه ام زیادی طولانی شد. دلم برای خنده های شهلا بد جوری تنگ شده ولی برای دیدن تو نه!

|+| نوشته شده توسط در جمعه دوازدهم آذر 1389  |
 سه تاثیر
شب که شد همه به تخت هاشون خزیدند داشتم فکر میکردم به همه چی به پدر ومادرم به خونمون به خیابونای شهرمون و...یعنی تصمیم درستی بود که به دانشسرا بیام ،نمیدونم چرا حس خوبی به این محل نداشتم .نمیدونم چرا ولی همش فکر میکردم یه اتفاقی میافته یه اتفاق بد به خودم میگفتم بدبین نباشم اولشه کم کم عادت میکنم صدای سعید منو به خودم آورد

عموغلی تو فکر میکنی چی میشه

به پشت خوابیده بود ودستشو گذاشته بود روپیشونیش تخت هامون بغل هم بود وهردومون بدون اینکه به زبون بیاریم حواسمون بود که بغل هم باشیم یه جوری حس نزدیکی میکردیم واشنائی تا بخودم بیام بی اختیار گفتم  

-چی ،چی میشه

تو هم داری فک میکنی یعنی اشتباه کردیم .اینجا اصن مثه اونی که فک میکردم نیس .یه جای پرت تو دل کوه دور از شهر وآدما فقط اسمشو گذاشتن دانشسرا عین پادگان میمونه نگو که فک نمی کنی از حال وروزت معلومه بعد مثل اینکه یه دفعه یادش بیاد نیم خیز شد طرف من صبح ها بیدارباش داره وشباخاموشی ،مثه پادگانه اینجا... آخردنیاس عموغلی کل زندگی تعطیل

-یه مدت بگذره معلوم میشه چی به چیه ،الان هیچی معلوم نیس خدارو چی دیدی شایدم عادت کردیم -شاید ولی اونجوری که این پسره خط ونشون میکشید معلومه که انقدرام با جنس من وتو جورنیس پسره مثل اینکه خدای اینجاس ندیدی چه هارت وپورتی میکرد لباس رنگی ممنوع ،همه باید موهاشونو با نمره ۴ بزنن فک کن نمره ۴ .اگه ضبط یا واکمن دارین یا شطرنج وورق پاسور خودتون بیارین تحویل بدین اگه پیدا کنیم اخراج میشین .سرساعت ۶صبح برا نماز وصبحانه وورزش باید جلو ساختمون به صف شیم ،همه حرکاتتون رو بادقت زیرنظرداریم پس حواستون روجمع کنین .شرکت درنماز ومراسم ودعاهای مذهبی نمره داره واگه کم بیارین ...  

پوزخندی زد وادامه داد مرتیکه چلاق مثه اینکه اسیرجنگی هستیم ما ...بعد صداشو پایین تر آورد وفریدون عموغلی خطاکردیم خطا معلومه بااین آدما نمیشه سرکرد چه برسه عادت

کلمات از دهانش مثل شلیک تک به تک گلوله بیرون میامد ،ته دلم بدجوری خالی شده بود منم همین حس رو داشتم نگام به سعید خشک شده بود سعید مستقیم به چشمام نگاه میکرد بی اختیار سرمو تکون دادم بخواب عموغلی فردام روزخداس ببینیم چی میشه به امید خدا ایشاللا درست میشه

کل هیکلشو روتختش کشید توبخواب عموغلی من خوابم نمیبره شب به خیر

 

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه نهم آبان 1389  |
 جون بدآید...
تواداره درگیرکامپیوترم هستم که اول صبح بی هیچ اقدامی بالا نمی آد ،بچه های فن آوری ارتباطات میگن پاورش سوخته یا هرچی بایدببرن درستش کنن ،کلافه میشم ،میام بیرون ماشینم شیلنک رادیاتش سوراخ میشه ،مکانیک میگه بگو شیلنک رادیات میخوام بهت میدن  ،میرم که بخرم همه میگن یه نمره دیگشوداریم از مغازه بغلی بپرس دارن ومن کل خیابون راه آهن رومیگردم وهمه میگن همین همسایمون داره ومن کلی آدرس اون شیلنکو میدم یه ساعت هرکدوم میگردن بعد میگن نداریم  یه دفعه میبینم3ساعته دنبال یه شیلنک الکی علافم  و یه سیگارروشن میکنم یکی جلومو میگیره که ماه رمضونه وکلی ارشادم میکنه واز عقوبت معاد میترسوندم وتازه وقتی شیلنک روپیدا میکنم  میبینم پول همرام نیس وتازه میگردم دنبال ای تی ام از این ورخیابون به اون ورخیابون وسر چهارراه بعدی وکلی صف واستادن واینا وبه من که میرسه ای تی ام خراب میشه بالاخره یکی از دستگاهها نیازمون روادا میکنه ومن ۷۰۰تومن ،فک کن ۷۰۰ تومن  میارم میدم به فروشنده ومیگیرم با یه تاکسی دربست میرم پیش مکانیک که تازه میگه این نیس فک میکنم عکس این یه وجب شیلنکو بگیرم نشون ابزارفروش بدم ،این کارومیکنم وپشت سرهم از اداره زنگ میزنن که با تهران تماس بگیر میخوانت وکلی توتاکسی با تهران حرف میزنم ومیرسم جلو مغازه شارژموبایلم خالی میشه واز الان دیگه دنبال شارژر میگردم که بتونم عکس شیلنک رونشون یارو بدم ومال هیشکی به مال من نمی خوره وبالاخره بعداز ساعت ناهار میرسم جلو مکانیک که رفته براناهار ومیخ میشم جلو مغازه اش تا بیاد وساعت 4 میاد وعوضش میکنه ووقتی پول بهش میدم میگه کاری نبود پول نمیخوام سریع برمیگردم اداره دست میکنم توجیبم که ازرو فلش ام بک آپ فایل مالی ماه جاری روبفرستم تهران که میبینم فلش ام نیس وتازه باید فک کنم کجای این همه جائی که رفتم (سریه شیلنک ۷۰۰تومنی ) کجاگم کردم .به هرحال چاره ای ندارم ببینین چاره ای ندارم مثل تمام مراحل این اتقاق ها راه میافتم دونه دونه مغازه ها یکی میگه ماندیدیدم اون یکی میگه داداشم اینجا بوده الان نیس ووان یکی کلی تو مغازه با من میگرده و...ساعت 8شب برمیگردم شام نمیخورم شروع میکنم به ثبت حسابها تو لپ تاپ ساعت 4 صبح تموم میشم همون جا میخوابم صبح ساعت 7 پا میشم سریع بک آپ میگیرم میام اداره میبینم ویندوز لپ تاپ با مال اداره فرق میکنه واون ساپورت نمیکنه ومن دیگه همینجور فقط نگاه میشم که خیره میمونه وحتی دیگه فک هم نمیتونم بکنم

یاد شعر وثوق می افتم که میگه :

چون بدآید هرچه آید بد شود                          یک بلا ده گرددوده صد شود

آتش از گرمی فتد مهر ازفروغ                        فلسقه باطل شود منطق دروغ

پهلوانی رابغلطاند خسی                            پشه ای غالب شود برکرکسی  

خودوتون قضاوت کنین که بدبیاری چجوری مسلسل وارپشت سرهم ردیف میشه  وتو حتی نمیتونی حدس بزنی بعدش چی میخواد بشه ویا حتی فرصت نداری ببینی پول توجیبت هست یا نه چون آخه مگه آدم به ۷۰۰تومن فک میکنه ... به هرحال این اتقاق برا من افتاد ومثل اینا برام خیلی میافته و مطمئن ام دست من نیس فقط خداکنه برا شماپیش نیاد    

|+| نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم مهر 1389  |
 سه تاثیریک خیانت (فصل دوم )
سال دوم دبیرستان رو تموم کرده بودیم زمون ما هنوز نظام قدیم آموزشی توی کشور برقراربود وما باید چهارسال دبیرستان میخوندیم

تو ی میاندوآب که از شهرهای غربی کشور بود مابه نوعی همسایه جنگ بودیم وازخیلی از هم نسلانمون بیشتر جنگ روحس میکردیم ،درحقیقت آخرین شهری بودیم که چسبیده بودیم به کردستان واز همون بچگی با جنگ وپیامدهاش،بابمباران ،درگیریهای اطراف شهر،تشییع جنازه شهداواحبار گوناگون ناشی از حوادث جنگ که برا هم سن وسالهای ما ترسناک بود و... آشنا بودیم وادامه جنگ برای ماها که اون موقع هنوز بچه بودیم تصویر سیاهی از آینده تو ذهنمون ایجاد کرده بود خصوصا"که بعضی از دوستان وهم مدرسه ایهامون ،پس ازاعزام داوطلبانه ویا درجریان بمبارانهاشهید وجانباز شده بودند .وما هنوز به آن صورتی که باید فلسفه جنگ وازدست دادن عزیزانمون رو بخاطرکوچکی سنمون درک نکرده بودیم .

 بیشتر جنگ طرفهای ما با احزاب کومله ودموکرات کردستان بود که در بوکان ومهاباد واطراف میاندوآب درجریان بودمااون موقع ۱۶سالمون بود وهنوز وحشت بمباران وپناهگاه وخاموشی وصدای تیروتفنگ شورکودکانه مان ،وهیجان نوجوانیمان راذایل کرده بود کم کم که بزرگتر میشدیم کابوس سربازی درماجان میگرفت وپا به پای ما بزرگ میشد  وبه شدت از پیامدهائی که احتمال داشت دامن گیرمان شود می ترسیدیم

اون موقع طرحی بود که ازسال سوم دبیرستان برای دانشسرای تربیت معلم ثبت نام میشد وقابلیت این طرح این بود که درصورتی که دوسال آخر دبیرستان رودردانشسرا میخوندیم بعنوان معلم جذب آموزش وپرورش میشدیم وخدمت سریازی رامعاف میشدیم خیلی از بچه های اون دوره ثبت نام کرده بودن وسال بعد رو باید به تکاب میرفتن ساسان ،فریدون ومهران وامیرازاین بچه هابودن

ما اون موقع از هم جدا شدیم ومانند همه نوجوانهای دیگه هنوز به کوچیکی دنیا پی نبرده بودیم دنیا برای ما اونقد وسیع وبزرگ بود که این جدائی مارو ازدیداروریاروئی دوباره ای کاملا"مایوس میکرد

سالها گذشت جنگ همون موقع تموم شد وفضای بازسازی وسازندگی درکشور ایجاد شدوما هائی که نرفته بودیم دانشسرای تربیت معلم بعد ازگرفتن دیپلم راهی دانشگاه شدیم ومسیر زندگیمون با دوستان دانشسرائی عوض شدهرکدوم از بچه ها دریه شهری قبول شدن تهران -تبریز-مشهد -اهواز شیرازوبطور باورنکردنی ای درتمام کشور پخش شدیم وچهارسال هم به این ترتیب گذشت وبعدش سربازی وبعد دربدرکاروشروع زندگی

 هرکسی رفت سی خودش ومنم راهی تهران ودنبال سرنوشت کارمناسبی پیداکرده بودم ودر خونه مجردی دوستانم سپری میکردم روزهائی راکه آبستن حوادثی برای من وهمنسلانم بود

سعید وجعفرواحد ومنم عضو چهارم یه خونه مجردی درنظام آباد تهران بودیم یکی ازروزهای پائیز بودکهدم دمای غروب ، فریدون به خونه ما اومد از همون دست بچه هائی که اون موقع بمنظور معلمی وارد دانشسرای تربیت معلم شده بود وحالا می دیدم که راننده خطی مینی بوس خاوران شده بود وبرای صاحب مینی بوس رانندگی میکرد ،پیاده که شد فلاکس چای وپیک نیک دستش بود ودرست مثل همون سالهای دبیرستان لباس تمیز واتوکشیده ای تنش بود وبا موهای مرتب وصورت اصلاح کرده تمیز وکفشهای واکس خورده اصلا"نمیشد باورکرد که واقعا"راننده اتوبوس باشه درست مثه اون موقع ها آروم وبا وقارراه میرفت ،مثل همیشه ، سربزیروسرسنگین ،تا منو دید لبخند زد همدیگه رودرآغوش گرفتیم اندازه همه سالهای دوری همدیگروبوسیدیم وتماشا کردیم از حال وروز هم پرسیدیم  ازدسته اون آدمائی بود که میشد دلی باهاش اختلاطکرد مهربون ،کم حرف ،یه رگه داش مشتی گری هنوز توخونش بود ،بوی معرفت ومردانگی میداد

رفتیم بالا ودقایقی بعد صدای فیس فیس پیک نیک بود وگاهگاهی صدای  قلقلی وحرکات آرام جعفروفری که گوئی همه متاثراز بساط شان بود ومن تکیه به دیوار روبروئی با هزاران سوال بی جواب که انگار میخواستم از حرکاتش به جواب برسم که چرافریکه  بچه تروتمیزی بود وازخونواده مرفه چجوری تن به این شوفری اتوبوس داده واقعیتش اصلن آدم این کارنبودومگه قرارنبود معلم شن بیقرار رسیدن شب ووقت خواب خودمو با تماشای فیلم مشغول کردم  

 ومن وفریدون عادت داشتیم بعد اینکه همه میخوابیدن تو رختخواب با هم حرف میزدیم

دانشسرا تقریبا"بیرون شهربود بوی پائیز اون سال هنوز تو ذهنمه با یه اتوبوس دربستی رسیدیم دانشسرا حیاط بزرگی داشت که مشرف بود به ۳ساختمون یکیش مدرسه بود

 (جهت اطلاع دوستان نسخه خطی ندارد برا همین نیاز به ویرایش دارد وخودم نیز واقفم )

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه سوم شهریور 1389  |
 سه تاثیریک خیانت(فصل اول)
رگهای گردنش زده بودبیرون ،چشماش رنگ خون شده بود ،صداش می لرزید .جوری سمت من خم شده بود که ازش می ترسیدم  ، سیگارتودستش میلرزیدوساسان فقط دادمیزد

 -فقط میخوام بدونم چرامن چرا؟مگه من چیکارکرده بودم که باید سرنوشتم این بشه آقااحسان، خودم خوب میدونم که طلاق با آدما چیکارمیکنه

بعد مثه اینکه چیزی یادش اومده باشه گفت :با آدما نه... بابچه ها

صداش لرزیداشک توچشاش حلقه زد،یدفعه صداش آروم شد آروم وشمرده وجمله به جمله  

: سوداداغون شده احسان، زنگ میزنه گریه میکنه میگه دلش برام تنگ شده ولی نمیخواد منو ببینه میگه خوابهاش خراب میشه.... آخه توخواب منو آروم میبینه ... میگه ازخدا هیچی نمیخواد جز اینکه همه چی برگرده شکل اولش وما دوباره دور هم باشیم حتی اگه من وبیتا حرف نزنیم  میگه حتی شما بازم دعواکنین .... فقط ...

بغضش ترکید دیگه نتونس خودشونیگه داره گریه کرد های های گریه کردعین بچه ها ...نه مثه بچه ها درس عین آدم بزرگاشونه هاش میلرزید... چمباتمه نیشس کنار اپن آشپزخونه... ننیشس سرخورد،...لغزید....وارفت دستاشو سپرصورتش کرد تا میتونس باصدای بلند گریه کرد،دستاش هم  میلرزید،ازآرنجاش مشخص بود تکیه داده بود به زانوهاش ولی باز میلرزید.

بلند شدم رفتم کنارش ،دستمو کردم توموهاش، خیس بود خیس خیس ،سرشو عقب کشیدبهم فهموند که راحتش بذارم ...سرمودوراتاق چرخوندم تاریک شده بودومامتوجه نشده بودیم از بعداز ظهر که صداشو پشت تلفن شنیدم اومده بودم پیشش ویه ریزحرف زده بودوحالا دیگه تاریکی همه جای اتاق روگرفته بود،شب شده بود ، هیچی دیده نمیشد،جز سمت پنجره که بازبود ویه روشنائی بسیارگنگی از پنجره تا نیم متری اتاق وارد شده بودوباد باپرده بازی راه انداخته بود وپرده سفید توری بی خیال با آهنگ باد می رقصید لاقید ،رها... ولی دلگیر

چراغاروروشن کردم سعی کردم اصن طرف ساسان نیگا نکنم یه لیوان آب سرد براش ریختم تو تنها لیوان تمیزی که میشد ازکل آشپزخونه پیدا کرد،ساسان آروم شده بود تکیه داده بود به دیوار زانوهاشوجمع کرده بودمقابل بدنش و ستون دستاش کرده بود سرشو به دیوارتکیه داده بود وانگارکه داره به خیلی دورنیگا میکنه چشماشو مستقیم دوخته بود به دیوار روبروئی همونطور که ردمیشدم لیوان آب ودادم دستش وخیز گرفتم روصندلی بلند کناراپن وفقط نیگاش کردم  

همونطورکه ذل زده بود به دیواربدون هیچ حرکتی مثل حرفائی که اززبون یه مرده دربیاد گفت

- شبی که قراربودفردا مامانش بیاد وسودارو تحویل بگیره تا صبح کنارش بیداربودم، مثل یه فرشته میخوابه، تمام نفسهاشو تا صبح شمردم،تصویر صورتش مقابلم هیچ وقت محونمیشه، گردنش عرق کرده بود تا صبح موهاشوبوئیدم ،عادت داره لحاف روخودش نیگه نمیداره میترسیدم سردش بشه ، چقدصورتمو چسبوندم به کف پاهاش گریه کردم ،جوری که پاهای فرشته ام خیس شده بود تاصبح باهاش حرف زدم ازش عذرخواهی کردم بهش گفتم منو ببخشه ،بهش گفتم بیچاره ام ،ناتوانم گفتم بی عرضه ام بهش گفتم که دست من نیس دست هیچ کس نیس، گفتم که عاشق مامانش بودم وحتی الان هم دوستش دارم، حتی نشونش دادم که لباس عروسی که مامانش باخودش نبرده رو چقد بوسیدم وگریه کردم میدونم که خیلی منومیخواست رو همین علاقه اش بود که این همه سال بامن مونده بود گفتم که مامانش تقصیرنداره ومن حتی از عهده اداره کردن یه زندگی خیلی پائین ترازخط فقر هم برنیومدم  واون برید دیگه نتونس ،منم بریدم  

اون روز ساسان خیلی حرف زد وبیشترازخیلی گریه کردومن میشه گفت که فقط گوش کردم میدونستم که دلداری دادن بهش اثری نخواهدداشت پیشنهادموبرابیرون رفتن وشام خوردن نپذیرفت ساعتی بعد من درحال برگشتن به بعضی از اتفاقهائی فکر میکردم که سرنوشت آدماازش تاثیرمیگیره 

 

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389  |
 من شمالم
این هفته من شمالم ودسترسی به نت ندارم

دوستانی که محبت میکنن سر میزنن ونظر میدن اگه تاخیرکردم حتمن این کمترین رو میبخشن

 

|+| نوشته شده توسط در شنبه نوزدهم تیر 1389  |
 داستان کوتاه "من دارم فک میکنم به بعدهای ده سال پیش "
به 10سال پیش فک میکنم چقدر آرزو داشتیم وبه چند تاش رسیدیم

سیگارمو آتیش میزنم دودشو جوری پائین میدم که انگار یه ذره اش بناید حروم بشه ،ریه هام درد میگیره ،یا نمیدونم شش هام مجبور میشم بیرونش بدم وسرمو میگردونم وبه دود غلیظی که از دهنم بیرون میاد مسیر میدم ونگاهم رو به دنبالش میفرستم

به سه نفری که باهم دوست بودیم فک میکنم وبه کافه ای که باهم میرفتیم "قهوه خونه ارژنگ "خودش همیشه دوس داش بگن خانه شطرنج ولی هیشکی شطرنج بازی نمیکرد

پاتوق هم دوره ایامون بوداول یه کوجه بن بست وکثیف ،تو خیابون اصلی شهر یه زیرزمین نمور ،با یه سقف کوتاه ،که  نور کم لامپای 100وات آویزون شده از سقف کوتاش افاقی به حال تاریکی درونش نمیکرد ،وترک هائی که از نشت رطوبت طبقه های بالا ،نقاشیهای سورئال ،کوبیسم رویاد آدم میاورد

توی قهوه خونه  پردود بود وسنگینی هوابرای تنفس ومه غلیظی که همیشه ته قهوه خونه رو یه جوری مه آلود میکرد که آدماش به سختی تشخیص داده میشد وما چه حضی میبردیم که اون ته ناپیدائیم

سیگارمو خاموش میکنم ودوباره فک میکنم به سیگاری که سه نفره آتیش میکردیم ودوپک دوپک تقسیم وهمیشه یکی نوبت آخر بود ویه کام اضافه می زد وخاموش میکرد

دارم به دوست شاعری فک میکنم که به جمع ما اومد بچه دهات بود ،سخت به خودمون راهش دادیم گوش تیز میکرد از میز بغلی قاطی حرفامون میشد نظر میداد بحث که گرم میشد صندلیشو میگردوند طرف ما

 غرولند ارژنگ یادمه "صندلیاروجابجا نکنین ...خواهشن!!!

بچه تیزی بود کم کم وقت مارو حفظ کرده بود کی میایم ،قبل ما میومد وتو میز آخر آخر، صندلی چهارم میشست وبا اومدن ما با صدای بلند تعارفمون میکرد چقدر خوشحال میشد وماهم

همه بچه های قهوه خونه تعجب میکردن ولی حالا دیگه اون پای ثابت صندلی آخر میز آخربود

سیگاردیگه ای آتیش میزنم دوباره رو کاناپه جابجا میشم باز به همون دوست شاعری فک میکنم که:

با اومدنش تولد شهریار ثانی روجشن گرفتیم شعراشو که با بغض صداش میخوند ازتو فضای مه آلود ونمور قهوه خونه می بلعیدیم

سن منیم ،یاریم ،بهاریم ،اعتباریم سان گوزل

چوللر،سوندان بزک ورمیش ،بهاریم سان گوزل

.

.

.

بازدارم فک میکنم چقد گذشت یه سال دوسال ،یا حتی سه سال

با شعراش پرواز میکردیم ،حس میگرفتیم ،زندگی میکردیم

بعدها بعدها معتاد شد اول ها تریاک میکشد بعدها وباز بعدها شیشه وکریستال وکراک

دارم فکر میکنم به این که بعدها به گدائی افتاد

 اولاش نه از ما، که از ماپنهون میکرد از سایر بچه های قهوه خونه بنام قرض میگرفت وبعدها از مغازه ها وکاسب های شهر

بعدها دیگه کم میدیدم همدیگه رو وباز کمتر ودست آخر دیگه اصلن ندیدیم  

میگفتن سرچاراهها وامیسته میگفتن اسفند دود میکنه برا ماشینا وروغن میزنه به کرکره مغازه ها

یکی دوباری رفتیم مادرشو دیدیم گریه میکرد ،...گریه میکرد ولابه لای گریه هاش حرفائی میگفت که حالا هرچی فک میکنم میبینم هیچی از حرفاش مفهوم نبود ....وچه دلی آتیش میزد

دوسه باری بردیمش ترک ،نکرد... میدونم نشد.... بهتر بگم نتونس

انگشتامو پشت گردنم حلقه میکنم به سقف خونه نیگا میکنم نمیدونم چقد فقط میدونم زیاد دوباره دارم فک میکنم به اینکه بعدها از خونه فرارکرد دیگه شبام بیرون میخوابید میگفتن جلو ترمینالها

سه چهار سالی غیبش زد ،

بعدها میگفتن برگشته ولی دیگه ما قهوه خونه ارژنگ نمیرفتیم

من ازدواج کرده بودم وکارمند شده بودم ورفته بودم یه شهردیگه 

اون یکیمون رفته بود کانادا

واون یکی دکتر شده بود

یادمه بار آخر یه بار که داشتم از محله قدیممون میگذشتم دیدمش جیگرکی بازکرده بود داشت زغالهارو باد میداد

خوب یادمه به من نیگا نمیکرد ،به قرآتیش چشم دوخته بود خیلی بی حال گفت ترک کرده

گفتم شعرم میگی

گفت دیگه نیازی نیس گفت حالا خودش شعره

به قر آتیش چشم دوخته بود ،زغالهاروباد میکرد وخوب یادمه به من نیگانمیکرد

من هنوز دارم فکر میکنم... به 10سال پیش .....

وبه بعدهای ده سال پیش  

16تیر 89

یوسف امجدی

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389  |
 غم وحسرت توشه آخر ماست
برای دوست عزیزم درویش

سلامت میکنم وشعر حاضر رابردل ودیده دریائیت ارزانی ُ وروح زیبایت رامیستایم

بر ای سروده موثرتان "سبد"

 

 غم زیبای تو ای دوست

مارا المی طولانیست

(مای موجود،... از ،من

و  شما)

...

...

...

 آرزو میکنم ای کاش بماند غم" ما "

 اشک ما

حسرت ما

 توشه باقی راهش بکنیم 

چون  نباشند اینها

دستمان بس خالیست

 راهمان بس دشوار

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط در سه شنبه هشتم تیر 1389  |
 سالگردازدواج
امروز سالگرد ازدواجمون بود


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم تیر 1389  |
 عادت

عادتمان دادند دروغ بگوئیم ،آنکه دروغ نمی گوید مصلحت نمیداند تفکیک وتمییزش نیز نیاموختیم یعنی اصلا"به ما نیاموختند .

عادتمان دادند سوال نکنیم ، آنکه می پرسد بندگی نیاموخته .بنده راچه به سوال وتفحص مگر نه اینکه این هردو ناقض بندگی اند .بنده نتوان بود کسی که بی چندو چون نپذیرد.

عادتمان دادند نگوئیم چرا،آنکه میگوید چرا هنوز زبان به کام نکشیده .زبان که به کام نباشدمزاج ولی نعمتان راناخوش آید ، یادمان دادند زبان سرخ سرسبز میدهد برباد .

عادتمان دادند بنده رزق ومعیشت باشیم ، که اگر بنده نباشی جیره ات نیز انتظار نباید.ومانیز عادت کردیم به مجیز گوئی خداوندگان قدرت وثروت ، که اگر زبان به غیر تکریم گشائی انتظار اجر ازکزیمانت نباید .

عادتمان دادند به این که هیچ حقی نداریم هیج هیچ هیج ...ویقینمان حاصل کردند که هرآنچه داریم نه حقمان که از بنده نوازی صاحبان کرم بوده ومانیز خود آموختیم آنکه لیاقتی ندارد حقی هم نمی تواندش بود پس زبان حتما" به ثنا باید گشودن .

عادتمان دادند بپذیریم ،بی آنکه تفکری نمائیم .آنکه آنکه نمی پذیر لابد تعقلی کرده ومباد که رمه بشوراند وشبانان را کار سختتر آید .

عادتمان دادند بگذریم ، ازحقوقمان ، عقایدمان ، احساسات وهویتمان...وما نیز عادت کردیم که تعمق ننمائیم وبر نداشته هایمان پای نفشاریم .

عادتمان دادند به اطاعت ،به همان اندازه که شکسپیر میگوید :بیش از فهممان

عادتمان دادند به انتخاب ،انتخاب بدوبدتر ومانیز چه خوب آموختیم که خوب راحق انتخابمان نیست

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم دی 1387  |
 ....
 ...

غافل از آنکه می آغازد عشق 

 بی آنکه بخواهیم و بخوانیمش

دست مانیست بگوئیم نه و

دست خورشید جهان نیزنساید به در باغ بلند ملکوت

عرش وفرش وملکوتی که بزرگان گفتند

همه از ذهن فرومایه آن آدم بی بنیان بود

دست دردست هم وبی خبر از لاه ومجاز

بپریم ازلب این جوی

زحمت کفش گل آلوده این همراهان

نیک ارزد به بزرگی قشون ملکوت

هرچه راعشق جلایش بدهد

 فارغ ازنیک وبد وفسق وفجور

به طلایش بخریم ونفروشیم به زور   

(نیاز به ویرایش دارد درفرصت مقتضی اینکارومیکنم)

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم دی 1387  |
 نقد عشق

دوستی به جد یا به شوخی ُبه طعنه یا بواقع ُکه تشخیصش درآن لحظه برایم ممکن نشد از میزان فهم این حقیر درباب عشق پرسید 
سوال ایشان از ریشه غلط بود وبگذریم که طرز طرحش نیز ُاولین حسی که در من پیدا شد یک شوریدگی  بسیار بزرگ بود که دردرونم خفه اش کردم، دنبال جمله ای گشتم که جوابش گویم ُ جمله درخور ی برعکس همیشه درآستینم نداشتم

نگاهم به هرسمت وسوئی چرخیدرنگ رخسارم به گفته سایر دوستان حاضربه شدت پریده ودستانم هم به لرزیدن می آغازد ُ بنا بریک عادت مادرزادی
طوفان عجیبی دردرونم برپاشد چندین بار بی اختیار کلمه عشق ...رابصورت منقطع برزبان آوردم وآخرالمر اینکه چه میفهمم .
یاد چندین جمله قصار ازبزرگان درباب عشق وعاشق معشوق افتادم واقع امر این که هیچ کدام عرض حال من بینوا نبود 
اندیشیدم شرح عشق وعاشقی را به تفصیل به حضرت جنابشان بیان دارم خیلی زود منصرف شدم تشخیص اینکه هر سخن جائی وهر نکته مکانیُ در آن مجلس در حلقه آن دوستان ُنیازمند فراست چندانی نبود ُشرح هجران وخون جگر را به وقتی دگر وانهادم
چند روزی میگذرد ومن همواره در این اندیشه که حجاب از جان برکنم بمانند همیشه می ترسم از کج فهمی کج اندیشانی که خشت اول دیوارشان را معمار هستیشان ازروز ازل کج نهاده واینک که قامت ثریائیشان سربه طاق آسمان میساید بارزترین ویژگیشان  تراوش همان است که درکوزه وجودشان نهاده شده
دریافته ام که دوست عاشق پیشه ما گرفتار خط وخال ولب وابرو ولپ وپاچین وپاچه نگاری شده وبدینسان میپندارد که برقله عشق وعرفان ایستاده وبعد از آنکه خود راسیر بدیده بی اختیار برزبان مبارکشان این جمله جاری شده که "این منم طاووس عللین شده "
در آن مجال کوتاه نمی توانستم به شکافت موضوع بپردازم وبه جناب ایشان بفهمانم که عشق راصوری بس متفاوت متصور است وبیشه عشق همواره خالی از پلنگان وشیران نمی تواند بود ُحال هائی دارد این زهرآب وهواهائی که همیشه به قائده هوای کوی یار نمی تواندبود
دالان تودرتوئیست این عشق وهمه کس رانوید روشنائی در ته آخرین دالان ُ نصیب نخواهد شد
معمولترین شکل قضیه همانی بود که ایشان دچارش بودند فهمیدن ودانائی از عشق نه در معمولترین که در ناباورانه ترین قسم آن رقم خواهد خورد  
اینکه گرفتار یک عشق غیر مجاز ُ یا به تعبیری حرام شوی وبدانی که عشق است
اینکه گرفتار هوسی هولناک شوی وباز بدانی که این نیز خود عشق است
اینکه گرفتار عشق دیگری باشی با آنکه پیشترنیز عاشق بوده ای
عشق را صدها سخن آموختند                     هر یکی را خوشتر ازنوع دگر
عشق را  صدها نظرآمد پدید                        هر کسی از منظر خویشش بدید
عشق را  ُصدها صدای گونه گون                  این یکی آن راوآن این راشنید
عشق را صدها هنر ...
درپی قافیه وردیف گشتن کار من نیست آن سه بیت بالائی هم فقط در متن همین نوشتار برزبانم جاری شد وقصدم شاعری نبود
عشق برعکس آنکه پیشینیان عاشق پیشه ما قدسی اش میخوانند وبرخلاف باور عموم ;همواره قدیس نیست -قدیس به همان معنا ومفهومی که عامه برآن معتقدند-چارچوب قداست برای عشق حدودیست که فقهای طریق عشق برآن تعیین کرده اند مگر میشود عشق را به ظرفی گنجاند وبر هرانچه مزید ازآن آمد هوس وهزارانگ دیگر زد .چرا باید از پذیرش اینکه آدمها میتوانند بطرق عیر معمول نیز دچار عشق شوند سر باز زنیم .
می پندارم من بااین قلم الکن واین عقل وزبان قاصرم تا کجا میتوانم با این مدعیان ستیز نمایم ،نهیب صدای رنجور وناتوانم تا کجای این سرزمین پهناور مگر میرسد ،مگر میشود فکر باطلی که موروث هزاران سال پیش از این است به گفتار مختصری زنگارش زدود.
هرروز هزاران سرباز از پسرانی که تازه صدایشان کلفت شده وپشت لبی سبزکرده اند وپستی وبلندیهای  دختر همسایه زیرنافشان را کلفت کرده میجنباند ویا دخترکانی که تازه شاششان کف کرده وهنوز هم به شیوه مادربزرگانشان برای یک هماغوشی جانانه بمانند همان سالها بی هیچ تغییری نذرو نیاز میکنند وپارچه سبز از شاخه درختی میاویزند وهر چیز استوانه ایی برمی انگیزدشان ،برلشکر یان مدعی عشق پاک اضافه میشوند و برخلاف واقع اینهمه رااز پاکی عشقشان میپندارند سقف تعقل وتصور اینان از عشق به همین مختصریست که شرحش آمد
بگذریم که بمانند همیشه از این نیز میگذرم ،گذاشتن وگذشتن طریقیست که دیگر بخشی از وجودم شده
سخن کوتاه میکنم که :ذات عشق صرفنظر از زمینی یا هوائی (شمابخوانید آسمانی )بودن وفارغ از مجاز ومجاز بودنش یا اینکه ملکوتی وحرام بودنش در نفس خود وبی هیچ قیدوشرطی ستودنی وفقط بااین نگرش است که مقدس است نه آنگاه که هرسش کنیم یا مثله اش کنیم وبخاطر ترس از قضاوت کج اندیشانی که وصفسشان درصدر این مقال آمد جامه الوانش بپوشانیم ونا دانسته عمری بپای این موجود اسنحاله شده بنشینیم وهیچ نگوئیم که چرا این متعفن رنگ وبوی دل ودیده آزاری دارد تا پشت چشم بر ما نازک نکنند قاطبه صدرالذکران این مقال وحکم به تکفیر وتنبیه مان ندهند وفتوا برمباح بودن خونمان

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم دی 1387  |
 
 
 
بالا