صبح تا پاشده بود زده بود یک استکان راشکسته بود کف آشپزخانه که سرامیک باشد هرچی بیفتد هزارقطعه می شود مرتیکه صابخونه هم که کابینت نبسته که بشود همه وسایل را توی قفسه ها چپاند همه جای آشپزخونه پر ازشیشه شده بود وچشمهاش هنوز خواب روبدرقه نکرده بود خم شده بود کف اتاق همه جارادیدزده بود یدفعه سوزش دردآوری اززیرپنجه پای چپ اش تا همون کاسه چشماش وول خورده بودوزده بود بیرون تازه اینجا بود که خواب بکلی از سرش پرید همه صورتش مچاله شده بود یه لنگه پا خودش را کشید سمت دیوار گریه اش گرفته بود شب تا صبح کتف چپ اش ذق ذق کرده بود ونزدیکی های صبح خوابش برده بود وتازه خورشید از پنجره سرک کشیده بود که دوباره بیدار شده بود وتا خواسته بود بساط چای صبحانه را جور کند باینجوری شده بود این از اول صبح پیدا بود که انگار خداوند بنا ندارد روی خوش نشان بدهد با صدای بلند گریه کرده بود پنجه پای چپش را به آغوش کشیده بود وبا چشمان تنگ شده اش دنبال تکه های شیشه گشته بود وبا دردی که تا مغز استخوانش تیر کشیده بود دانه های شیشه را از پایش بیرون کشیده بود اخرین قطعه شیشه را که دراورد دیگر خواب از پشمانش پریده بود وهمانطور که مواظب بود تکه شیشه نیفتد اب دماغش راگرفته بود
رویاشنه خ.دش رابه اتاق خواب رساند همه کشوها رابیرون کشید پارچه ای رابه دندان کشیدوجرداد خون هنوز بیرون می زد با دقت پایش رابست صابر خواب بود مثل همیشه سمت دیوار کرده بود صورتش رو مظمئن بود که بیداره ولی بروی خودش نیاورد صابر هم همینظور آخه جیکار میبایست میکرد کاری ازدستش برنمیومد آشپزخونه روبه جارو گرفت همه جارو بادقت جاروکرد یه دستمال خیس هم آخر همه روی سرامیک ها کشید زیر لب غرید تمیزی برنمیداره یه ساعت دیگه باز همینه صاب مرده
خودشو از پله ها بالاکشید به اتاق بچه ها سرک کشید صنم مثل فرشته ها خوابیده بود بالش کوچولوشو بغل گرفته بود لای درروباز گذاشت اتاق سینا هنوز بوی دود میداد بود سیگار بوی چیز دیگه ای هم میداد گونه های سینا زده بود بیرون مثل مرده هائی که یهو زنده میشن رنگش پریده بود با این که خواب بود ولی ابروهاش تو هم بود مثل اینکه تو خوابم داره دعوا میکنه لنگان وپا.رچین تا وسط اتاق رفت نفسش گرفت نمیدونست براچی اومده بود تو اتاق هرچند که دیگه عادتش شده بود برگشت سراغ میز کامپیوتر پر بود از ته سیگار همه جاسیگاریرشده بود یکی دوتا از سیگارها هم روکبریت خاموش شده بود دوسه بسته سیگار خالی که تو یکیش هنوز دو سه تا مونده بود کتاب وورق پاره وفندک وخودکار ودوتا جوراب لمبه شده عینک قندون وسه چهار استکان ولیوان که بی نصیب از ته سیگارنمونده بودن با یه بشقاب میوه دست نخورده ویه شیشه نوشابه نصفه ومابقی فضای خالی هم پراز شیره نوسابه وخاکستر سیگار یه دفعه مثه اینکه یاد چیزی بیفته خودشو با سرعت وبی صدا کشید سمت پنجره تو بالکن که فاصله زیادی هم با پنجره نداشت رو بادقت نگاه کرد یه دفعه پلکهاش افتاد جوری که خوابش بیاد سرشو از گردن به عقب خم شد چند لحظه خشکش زد همه جا پر توتون سیگاربود همین که برگشت اشک از هردو چشمش روان شده بود
با سرعت خودشو کشید سمت دراتاق کف اتاق پربود از سی دی وسینی غداوسظ اتاق تقریبا"همونجور دست نخورده میانداری میکرد گوشی موبایل وکاغذهای مچاله مثال اینکه تقدیر این اتاق آشفتگی بود تاب محکمی بخودش داد واز اتاق بیرون خزید یا خودشو پرت کرد دراتاق رئ کامل بست از پله ها پایین اومد
ته مونده چای خشک روتو قوری ریخت قوری شیشه ای رو خیلی دوس داشت میتونست دم کشی چای روببینه شکرکرد که اون نشکسته بود بربری هارو با چاقو برید صدای در دستشوئی خبربیداری صابربود صنم سینی شام سینا تو دستش سلام داد همینظور که رد میشد اونو بوسید همیشه موهاش وقتی بیدار میشد رو پیشونیش می ریخت با دست موهاشو پشت گوشاش قلاب کرد سینی کوچک صبحانه رو که دید اخماش هم رفت تا چشمش به نگاه مامان افتاد لبخند زند مینا زیر لب غرید مردم مگه صبونه چی نیخورن همینش ام تموم نکرد سینی چایی رو برداشت وسط هال صنم سفره رو انداخته بود وسه گوشه سفره تکه های نون بربری ووسط سفره هم بشقاب پنیر ودوتا کارد مینا آروم آروم تا اومد بشینه جیغ خفیف صنم صابررو که داشت از دستشویی بیرون میومد میخکوب کرد
مامان پات چی شده ...ببینم داره خون میاد ...
مینا خودشو کوبید زمین پای چپ اش رو دراز کرد ودر همان حال که سینی چای رو کنار سفره میگذاشت گفت :چیه جهود خون دیده شیشه رفت تو پام هیچی نیس شلوغش نکن
صابر غرید :لا اله اله الله ...اول صبحی نه خیری نه شری خدا بگم ...
مینا سمت صنم براق شد صنم کنار کشید چیزی نیس
صابر از دعوای دیشب هنوز برزخ بوداز صدای فیس وفیس نفس کشیدنش معلوم بود که هنوز تموم نشده سر سفره که نیشس چشاش بزرگ شد به مینا خیره شد شازده بیدار نشدن بزنن تو گوشمون ...لابد اینم تقصیر منه خوب بیاد ببردت پانسمانی دوادکتری
بس کن صابر روزمونو خراب نکن ولش کن بچه رو
روزتون خراب هست اصلن روزگارتون خراب هست پسره معتاد مفنگی فک میکنه من خرم نمیدونم صب تا شب چه غلطی میکنه دانشگاه مانشگاه همش حرفه پسره اصلن تو حال خودش نیست 25 سالشه فوق لیسانه ...مملکت رو که توی ...فوق لیسانش باشی رو کرد به اتاق بالاوصداشو بالاتر برد من ندارم من نمیتونم من همینقدرشم زیادی کردم اقا پاشه بره از خونه من بیرون من خودم میدونم چجوری سرخودمو بگردونم اجاره خونه ندارم خودم میدونم پول ودرآمد ندارم خودم میدونم اصن من میخوام از گشنگی بمیرم لا اقل خرج عمل تو از من بکن لااقل من یه جو ابرو که دارم غیرت که دارم شرف که دارم کم دارم کم میخورم .نئترم نمی خورم ده بی شرف دست از سر من وردار
داغ شده بود قرمز شده بود رگهای گردنش زده بود بیرون چشاش از کاسه داشت در میومد وسط پیشونیش یه رگ کج معوج کلفت بیرون زده بود
مینا شروع کرد به جمع کردن سفره استکانهای چای که هنوز داغ بودند توی سینی ولو شدن بشقاب پنیر دمر افتاد سفره تو چنگ مینا مچاله شد همه رو با سرعت برداشت صابرهمونطور نشسته چرخید اونطرف صنم قوز کرد ومینا مثل یک نطامی آموزش دیده یهو از جاکنده شد یه قدم برنداشته بود که آه از نهادش برآمد به روی خودش نیاورد لنگید ولی باسرعت رفت همه چیز وسط اشپزخونه ولو شدصنم به هیچ جا نیگاه نمی کرد خشکش زده بود همونطور به فرش کف اتاق نیگا میکرد همیشه از وقتی بچه بود اینجوری که میشد زل میزد به فرش کف اتاق وسعی میکردتوذهنش نقش های قالی رو به هم ربط بده شکل ها ی هندسی بسازه شکل های عجیب غریبی در میومد وصنم هرکدوم روشبیه یکی یا چیزیی میکرد خودش هم نمیدونس این روزا چرا وقتی که یهو اینجوری میشه به مسعود فکر میکنه یعنی اون هم ...
اون پارچه کهنه... تو کشو سومی رو... بیار اینجا صدای مامان مینا یدفعه وسط این همه فکر وخیال روپاره کرد جوری صداش میلرزید که صنم گریه اش گرفت نمی دونس بخاطر مامانه یا ...دوید تو اتاق خواب لای کشو سومیه هنوز باز بود ولبه پارچه بیرون افتاده بود
پای مامان بدجوری خون میومد مینا همینطور ذیرلب چیزائی میگفت مینا تمام چشمهای درشتش رودوخته بود به جای زخم بدجوری دهن باز کرده بود صنم صورتشو برگردوند ومینا با ناله های ممتد دوباره زخم رو بسته بود
صدای تلویزیون بلند شده بود ... یک سرمایه گذاری مطمئن وسودآور با خرید اوراق مشارکت بانک ...از مزایای مادی ومعنوی آن بهره برده ودر توسعه صنعت کشور سهیم باشید ...اوراق باقابلیت خرید بدون نام واگذاری اصل وسود اوراق در فواصل ...صابرزیر لب فحش میداد کانال رو عوض کرد بینندگان عزیز محور بحث امروز برنامه سلامت وخانواده به بررسی عوامل موثر در افزایش استرس وفشارهای روحی درخانواده وراههای مقابله با اون خواهد بود میهمانان گرانقدر حاضر دراستودیوجناب حجت الاسلام والمسلمین محسن قرائتی وجناب دکتر مداح وسرکار خانوم امامی در خدم ....اینجا شلمچه است سرزمین مردان شرف وحماسه مردان خون وایثار ...جام باشگاههای انگلستان با 3 دیدار در هفته جاری ادامه یافت ...
کنترل ماهواره کو تو این خراب شده هیچی سر جاش نیس صدای پی ام سی بلند شد وگوگوش میخوند... تا کجا باید دوید... تا کجا باید دوید.... یارب دیوانه شدم... صابر لای مبل تکیده ورنگ ورورفته همیشکی جا گرفت وانگارآروم شده بود ولی واقعن اینجوری نبود از خودش بدش میومد که نتونسته بود شرایط ایده آل وآرمانی ای روکه میخواس برای خونوادش فراهم کنه پنج سالی بود که ازاداره بازخرید شده بود وهیجده سال تمام هم کارکرده بود مسئول قسمت شون بود وکارش هم خیلی بود ولی طرح تعدیل نیروی انسانی بهش خورده بود وچون صابردیپلم ردی بود می بایست تعدیل میشد خیلی تلاش کرده بود که دیپلم بگیره وحتی گرفته بود ولی گفته بودن که باید حتما"مدرک دانشگاهی بیاره وصابر خیال کرده بود که نمیتونه کنکور قبول شه وهمینطور هم بود سابقه جبهه واینا همش نتونسته بود به دادش برسه ودست آخر بازخرید شده بود نماینده مجلس وخیلی از مسئولین شهر هم آشناش بودن ولی واقعیتش نتونسته بود خودشو کوچیک کنه برا همین به هیشکی هم روننداخته بود البته اونائی که اینکاروکرده بودن هم فقط باوعده وعید سردونده بودنشون ودست آخر هم دست خالی وتازه خودشونم کوچیک کرده بودن خوب شده بود که این کارونکرده بود اهل بیکاری واین حرفا نبود ولی چیکارمیتونیس بکنه برا کار بازارسرمایه میخواس که نداره تازه بلد هم نیست یکی دوباری که بابازاری جماعت سروکارش افتاده بود دیده بود که چجوری سر هم کلاه میذارن اصلن با خلقتش هم جورنبود زبونش به دروغ نمی چرخید تازه مگه بعد از بازخریدی با همون چندرغاز مگه مرغداری اجاره نکرده بود واز شانس بدش همیشه خورده بود به واردات گوشت وبازارداخلی به هم ریخته بود مجبور شده بود با کلی ضرروزیان مرغهائی روکه حالا بزرگ شده بودن ودیگه حتی نمیشد سیرشون کرد بریزه بازاروکل هست ونیستش به باد بره به امید اینکه سری بعد سود میکنه دوباره پول نزول گرفته بود بازم همون حکایت دوره قبل ویه دنیا بدهی بالا آورده بود وکل سرمایش هم از دست داده بود خونه اشو فروخته بود حتی اثاث خونه هنوز هم هرروز با این مرتیکه جبار شله سروکله بزنه سررسید وام بانکی هم همه ردشده اجاره خونه هم ...حالاهم که یه شب درمیون نگهبان یه کارخونه بود که با درآمدش فقط میشد اجاره خونه روبده خیلی زود خواست که ازاین فکردربیاد مثل اینکه خودش هم می ترسید اگه مردم بفمن که من نگهبان کارخونه ام شب میرم شب ام میام کی میدونه اصلن از کجا میخوائ بدونه ومابقی هم
یه دفعه سرشو تکون داد دور اتاق رو یه چرخ نگاه کرد سمت اشپزخونه داد کشید یه چایی بدین اینجا
صنم چائی رنگ ورورفته رو که گذاشت تلفن زنگ زد
بفرما باز شروع شد جواب بده
خودت بگو من چی بگم
از مینا که مایوس شد به صنم چش غره رفت صنم چشاشو دزدید یه دفعه صابر از جا کند سیم تلفن رو از پریز کند داد زد هرکی بود بگین من مردم نیستم فرارکردم رفتم جنوب ...همینطور که حرف میزد سیم تلفن رو پیچید دور گوشی وانداخت گوشه اتاق برگشت باز تو همون مبل همیشگی قایم شد مثه اینکه اونجا آروم میگرفت دوباره فکر کردهمین دیروز با این مرتیکه همینجوری توتلفن بحث شون شد وبلافاصله اومده بود درخونه ودادوبیدادشده بود همسایه های توی کوچه همه نگاه کرده بودند وصابر دیده بود که مینا پشت در گریه میکرد اما چیکار میتونست بکنه اون کاردیگه ای بلد نبود وهمون یه کارش رو هم ازدست داده بود درست زمانی که بچه هاش بزرگ شده بودند وبه اینجا که رسید یاد سینا افتاد که دیروز با سروصورت خونی اومده بود خوب میدونست که مواد مصرف میکنه سعی کرده بود جلوشوبگیره ولی نشده بود خیلی دوستش داشت ولی نتونسته بود بهش بگه همیشه اوضاع بد اقتصادی رو سایر ابعاد زندگی آدمها تاثیر میذاره زبونش نچرخیده بود سینا با حداقل پول تو جیبی به دانشگاه میرفت ومیومد خوش تیپ بود ویقینا"دخترای زیادی دوستش داشتن ولی حتی یه دوست دختر هم نداشت یعنی ممکنه صنم هم یکیو دوست داشته باشه واونام بیان خواستگاری چجوری صنم روراهی کنه خونه بخت جهاز میخواد اون که توان جهاز خریدن رونداره غلط میکنه چه وقته شوهرشه مادرش از شوهر چه خیری دید حالا خودش مینا مینا کتقش دردمیکنه شبا ذق ذق میکنه تا صب خوابش نمی بره به اون هم نمی گفت ولی مگه همه چیوباید گفت اصلن مگه تا حالا شکایتی کرده بود ولی نه مثل اینکه اونم بریده زود از کوره در میره صابخونه دیروز به سینا گفته بود من کرایه هامو سرماه میخوام دیرنکنین از هم شرمنده بشیم سیناهم ناراحت شده بود یعنی سرهمین ناراحتی بادوستاش دعواش شده بود مگه بچه اس ماشاللا 25 سالشه چه زوری هم داره بهش نمیاد دیروز که باهم گلاویز شدن اگه دیر جنبیده بود ناکارش میکرد ولی نه سینا نخواسته بود بزندش فقط سعی کرده بود دورش کنه سعی کرده بود از چنگ سیلی های بی امان ومشت های اون خلاص بشه ویه دفعه تن اش لرزید گریه اش گرفت یاد سیلی دیروز افتاد که به سینا زده بود همون موقع هم گریه اش گرفته بود نمی خواست بزندش ولی حرفای سینا بدجوری عصبانی اش کرده بود همون موقع هم بخاطراینکه بقیه نفهمن گریه اش گرفته سینا رو گرفته بود به باد کتک
حتی اون موقع فحش هم نداده بود آخه ترسیده بود که صداش بلرزه ولی مینا دیده بود وفهمیده بود صنم از دیروز بغلش نیومده بود از اول صبح داشت نگاهشو ارش می دزدید یه کتاب گرفته بود دستش گوشه اتاق رومبل نشسته بود تندوتند کانالهای ماهواره رو عوض میکرد کلافه بود به هیچ کدوم نگاه نمی کرد فقط میخواست خودشو مشغول کنه دلش خواست بره بغلش کنه خجالت کشید تازه یادش اقتاد از مینام خجالت میکشه همینطورازسینا خواست که بره بیرون بلند شد تا خواست بجنبه پشیمون شد کجا بره پیش کی بره مگه جائی هم داره بره غیر از این جا دوباره نیشست رو همون مبل مثل اینکه رو مبل آروم میگرفت
مینا آخرین چایی توی گوری رو گرم کرده بود وآورده بود برای صابرتوی سینی نون وپنیر هم گداشته بود به صابر نگاه نمیکرد یعنی تو خونه هیشکی به هیشکی نگاه نمی کردن چقدر دورشده بودن از هم مینا همونجا کنار مبل صابرروزمین نشست همیشه همونجا میشست تکیه میداد به همون مبل و سرشو کج میکرد سمت تلویزیون خوب میدونس که تو خونه هیچی ندارن برا ناهار توی آشپزخونه رو به بهانه نطافت گشته بود هیچ چیزی پیدا نکرده بود که بتونه باهاش ناهار درست کنه توی جیبهای صابرروهم که ازدیروز میدونست خالیه
تا سر برج هم که مامان سکینه حقوق بگیره ودزدکی نصف حقوقشو بهش بده یه هفته مونده بود مینا خوب میدونست که خواهر برادراش میدونن ولی نه این به روی خودش میاورد نه اونا دلش نخواست به اونا فکر کنه یاد سینا افتاد که رفته بود حموم وبعد تواتاقش جواب اینکه صبحونه میخوری روهم نداده بود دراتاق روبازکرد سینا تو بالکن ایستاده بود وسیگارهم دستش مینا سینی روگذاشت سینا مثل اینکه منتطر باشه اومد وشروع کرد به خوردن بی میل وبانگاه ثابتی که انگار میخواست دیوارروسوراخ کنه
باباتو که میشناسی تو دلش هیچی ...
مامان ول میکنی یا پاشم گورمو گم کنم
تو فقط درستو بخون این زهر ماری روهم ترک کن قربونت برم کی تا حالا خیری از این مواد دیده که تودویش باشی توهمه امید منی قربون قدت برم
مامان من چیزیم نیست بخدا من چیزیم نیست اخه معتاد شدن مگه به این سادگیه مادر من پول میخواد شکر خدا که ما اونم نداریم مامان من جنده هم بخوای بشی یه پول لوازم آرایش میخواد که اول سرداشته باشی بنالی به خودت که نداریم مامان ما هیچی نمی شیم چون شکر خدا هیچی نداریم پس بیخودی نترس
این سیگاروترک کن جون مامان
باشه ماما باااااااااااشهههههههههههه
مینا باز سرید بیرون سینی چای رو که از جلو صابربرداشت یدفعه برق رفت همه تو بهت قطع برق بودن که درزده شد همسایه طبقه بالا بود
اینو اون آقاداد گفت بیان اداره برق تسویه کنن وصلش میکنیم
مینا درروبست شش هشت ماهی میشد که پول برق رونداده بودن یه بار هم مینا باراولی که قطع شده بود رفته بود اداره برق ومامور برق بعد از اینکه با نگاهش همه هیکل مینا رولیسیده بود گفته بود فقط بخاطرشماومینا سرخ شده بود زود ازاداره برق اومده بود بیرون تو همه راه هی پشت سرشو نگاه کرده بود.
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
یوسف امجدی در جمعه نوزدهم آذر 1389
|